آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

۳۹ مطلب در آبان ۱۳۹۰ ثبت شده است

تو مترو کلی حرف میزنیم

از همه جا و همه چی

میرسیم صادقیه

میخوایم سوار مترو داخل شهری بشیم

خیلی شلوغه

تصمیم میگیریم با ترن بعدی بریم

یه دوری میزنیم تو ایستگاه

میریم یه جایه خلوت

و بعد بر میگردیم

ترن بعدی از راه میرسه

سوار میشیم

ایستگاه آزادی میزنیم بیرون

یه کم میریم جلو تر و بعد سوار تاکسی میشیم

میرسم میدون انقلاب

میرسیم به شکلات فروشی که سمت جنوب غربی میدونه

یه شکلات میخریم

یه شکلات تلخ

چند قدم میریم جلو تر

شکلاتو باز میکنه

یه تیکشو مده بهم

وقتی میخورمش شک میکنم

ما شکلات تلخ خریدیم

ولی چرا اینقد شیرینه؟

۱۲ آبان ۹۰ ، ۲۱:۴۵
علی ...

یه مقنعه مشکی

یه مانتو بوکله طوسی

یه شلوار کتان طوسی

یه جفت کفش مشکی خانومی

لباسایی بود که تنش بود

اولش که نفهمیدم

یعنی یادم نبود ولی آخر روز وقتی که از مترو پیاده شدیم بهم گفت

این همون مانتوییه که روز اولی که دیدمش تنش بوده

رفتیم چپیدیم ته یه تاکسی ون

تاکسی که راه افتاد

بهش گفتم امروز روز عسله

گفت چی؟

گفتم روز عسل

آخه قرارمون این بود که این چهارشنبه مثل زن و شوهرا بریم بیرون

همین یه روز

روز عسل

۱۲ آبان ۹۰ ، ۲۱:۴۴
علی ...

چهار شنبه

ساعت ده و چهل و پنج دقیقه قرار میزاریم که همو ببینیم

دل تو دلم نیست

صبح زود تر از خونه میزنم بیرون

یه کم کار بانکی دارم

میرم بانک

یه شماره میگیرم

شمارم پنجاه و پنجه

تا نوبت من بشه چهارده نفری مونده

ولی این کارمندای بانک که اصلا نمیدونن امروز چه روزیه

فس و فس کار میکنن

میرن چایی میخورن

تلفنی حرف میزنن

و هزار تا کار دیگه

تنها کاری که نمیکنن انجام کار مردمه

بالاخره نوبتم میشه

دارم کارمو انجام میدم که گوشیم زنگ میخوره

خودشه

بهم میگه کجایی؟

میگم بانکم تا نیم ساعت دیگه اونجام

شارژش تموم میشه و حرفش نیمه تموم

بهش زنگ میزنم

میگه من کلاسم تموم شده زود بیا

خیلی سرده

از شانس گند من شارز منم تموم میشه

فشنگ میپرم بیرون از بانک و سوار یه تاکسی میشم

اولین جایی که یه تاکسی خالی میبینم میگم پیاده میشم

یه تاکسی در بست میگیرم و میرم به سمت آزادگان

راننده هم که شوت شوت

از پشت کامیون میره

بعد میره پشت یه ماشین آموزشگاه رانندگی

خلاصه کفرمو در آورد

تو دلم میگم لعنتی لایی کشیدنو واسه همین موقع ها اختراع کردن دیگه

داریم به آزادگان نزدیک میشیم

یه اس بهم میده که

"Lotfan ba man tamas begirid"

بهش زنگ میزنم

میگه کجایی علی؟

میگم دارم میرسم بیا جلو مسجد

منم میام اونجا

میگه من دم ماشینای مترو وایستادم

قطع میکنم و میدوم به سمت ایستگاه

همینطور که دارم میدوم چشامم دارن میدون

تند تر از من

آخ که چقد دلتنگتم فرشته کوچولوی من

میبینمش

پشت کیوسک تلفنه

احساس میکنم میخواد قایم موشک بازی در بیاره

منم به روی خودم نمیارم

ولی نه همونجا وایستاده

میرسم کنارش

زل میزنم تو چشاش

دوباره غرق آرامش میشم

بعد از

نود و سه روز و چهارده ساعت و سیزده دقیقه

۱۲ آبان ۹۰ ، ۲۱:۴۲
علی ...
همین الان یادم اومد که تا ساعت دوازده شب بیشتر وقت ندارم که بهت اس بدم

این مطلبو همینجا تموم میکنم تا برم شارژ بگیرم

واست بفرستم

و تا دوازده شب عاشقی کنیم

عاشقی در وقت اضافه

۱۱ آبان ۹۰ ، ۱۷:۱۲
علی ...
بعد از کلی اس ام اس دادن بهش میگم که همدیگه رو ببینیم

میگم من سه شنبه ها تعطیلم

میگه سه شنبه نمیتونه بیاد ولی چهار شنبه چرا

قبول میکنم

فرداش میرم شیفت مرخصیمو جابجا میکنم

قرار میزاریم ساعت ده و چهل و پنج دقیقه

میدون آزادگان

قرار میزاریم بریم تهران

فقط خدا میدونه چقد عجله دارم که چهار شنبه برسه

۱۱ آبان ۹۰ ، ۱۷:۰۹
علی ...
بعد بهش جواب میدم و میگم من همیشه به یادتم

 بد جور خسته به نظر میاد

حق داره

واسه یه فرشته خیلی سخته رو زمین زندگی کنه

۱۱ آبان ۹۰ ، ۱۷:۰۵
علی ...
دارم نسخه ها را میپیچم

اس ام اس میاد

محل نمیزارم

یا ایرانسله یا یکی از دوستام

بعد از نیم ساعت میرم سراغ گوشیم

باورم نمیشه

خودشه

ده بیست بار اس ام اسشو میخونم

گیج شدم

باورم نمیشه

نوشته:

"گاهی باران همه دغدغه اش باغچه نیست

گاهی از غصه تنها شدنش میبارد"

پیش خودم میگم علی بمیره واسه تنهاییات

خیلی تو فکرم

نمیدونم چرا ولی

باورم نمیشه

شارژ نداشتم که بهش جواب بدم

صبر میکنم تا ساعت کاریم تموم میشه

خدایا چرا ثانیه ها نمیگذرن؟

تو همین حال احوال یه اس دیگه میده

میگه:

Khoshhalam dg be yadam nisti.

Khodaro shokr

 

و من بازم باورم نمیشه
۱۱ آبان ۹۰ ، ۱۷:۰۲
علی ...
دهم مهر بود

داشتم دارو های تو انبار رو مرتب میکردم

یه بسته قرص دیمن هیدرینات رو داشتم میچیدم تو قفسه اش

وقتی خم میشدم که یه کم از قرصا رو ور دارم

قلبم تیر میکشید

نمیدونم چرا ولی با خودم میخندیدم

همش فکر میکردم الانه که وایسه

قلبمو میگم

شاید یه وقتی اگه به مردن فکر میکردم

حس خوبی بهم دست نمیداد

ولی الان اصلا از مردن نمیترسم

یه جورایی دارم حسش میکنم

واسه همینم بود که رفتم و فرم اهدا اعضامو پر کردم.

من دیگه تو این دنیا کاری ندارم

یعنی هیچ امیدی به زنده موندن ندارم

زندگی بی امید از مردن سخت تره

۰۵ آبان ۹۰ ، ۲۰:۴۳
علی ...
هوا کم کم داره سرد میشه

مواظب خودت باش

لباس گرم بپوش

روزایی که هوا بارونیه با خودت چتر ببر

مواظب باش سرما نخوری

به خودت برس

به درساتم برس

دوستت دارم فرشته من

۰۵ آبان ۹۰ ، ۲۰:۲۵
علی ...
هر شب با موبایلم وبلاگتو چک میکنم

معمولا ساعت یازده

اگه مطلب جدیدی نوشته باشی

چندین و چند بار میخونمشون

بعد میرم تو قسمت نظرات

واست مینویسم

میدونم تایید نمیشه

ولی مینویسم

۰۵ آبان ۹۰ ، ۲۰:۲۲
علی ...

هشتاد و هشت روز و دو ساعت و پنجاه و هفت دقیقه

بدون تو

با یاد تو

۰۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۵۷
علی ...

دلم می خواد برات بنویسم

دلم می خواد هزار صفحه برات بنویسم

من خراب شدم ..... خراب تو

دلم می خواد از همه فرار کنم

دلم می خواد از خودمم فرار کنم

فقط این را بدون که

دوستت دارم

تا ابد

۰۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۵۴
علی ...

این روزا خنده کار من نیست چشمای خیسمو میبندم

من موندم و هواش

من موندم و پژواک صداش

دوباره به خاطر میارم خاطرات رو

اون خنده شیرین

من پناه می برم به یاد او

قلمم نمیاد از نبودنش بنویسم

ولی چاره ای ندارم

باید بنویسم

همین نوشتناس که آرومم میکنه

من موندم و بغضی که از نبودنش دار قصاص برام ساخته

۰۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۵۳
علی ...

شده تا حالا که روی دلت یه پلاک بچسبونی


که

این دل تا ابد تعطیل است

۰۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۵۳
علی ...

نگرانتم

چرا نباید باشم

تو جامعه ای که راننده تاکسی اگه پسر باشی دویست متر مونده به مقصد نگه میداره و میگه آخرشه

اگه دختر باشی به آخر ایستگاه که میرسه ازت میپرسه مسیر بعدیتون کجاست

تو جامعه ای که اگه بخوای پاک بمونی سر به لجن کشیدنت شرط میبندن

تو جامعه ای که دوست دخترت به دوست پسرش قول تو رو واسه دوستش داده

تو جامعه ای که پاک بودن مسخرس و کثافت بودن باحال بودن

تو جامعه ای که اگه بر حسب نیاز و ضرورت یه دقیقه با یه پسر همکلام بشی مثلا یه آدرس بپرسی

آخرش که میخوای بری بهت میگه میتونم شمارتونو داشته باشم

تو جامعه ای که کسی واسش مهم نیست تو کی هستی و به چی پایبندی

تو جامعه ای که پر از گرگه

پس میبینی

باید نگرانت باشم

و

نگرانتم

۰۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۵۲
علی ...

صبح ساعت حدود شش و نیم با صدای بارون از خواب بلند میشم

قطره های بارون خیلی شدید میخورن به شیشه پنجره اطاقم

دلم بد جور هواتو کرده

تا ظهر بغض گلومو گرفته

میخواستم بهت اس بدم

خیلی با خودم کلنجار رفتم و جلو خودمو گرفتم

نمیخواستم ناراحت بشی

خب شاید یه روزی بیای و تو وبلاگم اینارو بخونی

میخواستم واست بنویسم

"امیدوارم با هر قطره بارونی که از آسمون میباره یه دنیا خوشبختی واست بباره"

۰۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۵۱
علی ...

پریروز دوباره رفتم تهران

اول رفتم نمایشگاه مطبوعات

یه چرخی زدم و بعد دوباره پیاده افتادم تو خیابونا

از میدون تختی رفتم به سمت سهروردی شمالی

بعد سهر وردی جنوبی و خلاصه تا هفت تیر پیاده رفتم

هوا ابری بود

مثل دلم

دلش میخواست بباره

مثل اشکام

از هفت تیر تا انقلاب با تاکسی رفتم

رسیدم میدون انقلاب

جلو سینما بهمن یه مکث کردم

خواستم برم یه فیلم ببینم

ولی نه

حوصلشو ندارم

دو باره سوار تاکسی میشم و میرم تا میرسم به ایستگاه مترو

میام خونه و میخوابم

شبش خوابتو میبینم

البته قبلش هم خوابتو دیده بودم

تو همه خوابا هم میبینم که داریم به هم اس ام اس میدیم

بعدش صبحا که بلند میشم گوشیمو چک میکنم میبینم که خبری نیست

همه چیزای که دیدم خواب بوده و خیال

۰۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۵۰
علی ...

از ساختمون هلال احمر که میام بیرون

پیاده میرم تا چهارراه سوار تاکسی میشم و میرم ایستگاه مترو

ایستگاه آزادی میزنم بیرون

سوار تاکسی میشم و میرم تا اول خیابون بهار

خیابون بهارو میرم بالا تا میرسم به یه فروشگاه که همیشه ازش تیشرت میگرفتم

میخوام یه تیشرت یقه گرد ساده سفید بخرم

آخه میخوام روش یه طرح بزنم

سفید نداره به ناچار یه تیشرت زرشکی میگیرم و برمیگردم به سمت خیابون انقلاب

دوباره سوار تاکسی میشم و تا چهارراه ولیعصر میرم

چهارراه پیاده میشم و پیاده راه میوفتم

به سمت همون پاتوقی که تو چند تا مطلب قبلی بهش اشاره کردم

میرم اونجا و چند دقیقه ای میشینم

یه بستنی میخورم و میزنم بیرون

دوباره پیاده را میوفتم تو خیابون

سر در گم

اصلا نمیدونم کجا می خوام برم

میرم تا چهارراه استانبول

دوباره سوار تاکسی میشم

البته اینم بگم که هر وقت سوار تاکسی میشم

هیچوقت اسم مقصدم رو نمیگم

گفتم که بد جور سر در گمم

تنها کلمه ای که میگم اینه

مــستقــــــــیم

بعد یه جا عین دیونه ها میگم

همینجا پیاده میشم

دوباره یه کم پیاده میرم و دوباره قصه از نو

سر در گم و آواره

۰۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۴۹
علی ...

سه شنبه هفته پیش مثل همه سه شنبه های دیگه زدم بیرون

نمیدونم میخوام برم کجا

میرم ایستگاه مترو

میگم برم تهران

به ایستگاه که میرسم نظرم عوض میشه

میرم اون طرف سکو

میرم به سمت گلشهر

بعد که رسیدم میرم به سمت چهارراه گلزار

سازمان انتقال خون

میرم تو و از اطلاعات میپرسم

واسه اهدا عضو باید برم کدوم قسمت؟

بهم میگه باید بری هلال احمر چهارراه طالقانی

سوار تاکسی میشم و میرم طالقانی

میرم داخل ساختمون

همه چیز به هم ریخته و خاکی و گچیه

دارن تعمیرات میکنن

وارد یکی از اطاقا میشم و میپرسم

واسه اهدا عضو باید برم کدوم قسمت؟

میکه به ما مربوط نمیشه باید بری میدون هلال احمر

خدا حافظی میکنم و میرم

بعد از کلی پرس و جو پیداش میکنم

آخه نه تابلویی سر خیابونش هست نه چیزی

وارد که میشمدوباره میرم تو یکی از اطاقا و میگم

واسه اهدا عضو باید برم کدوم قسمت؟

با دست به اطاق روبرو اشاره میکنه و میگه برو اونجا

وارد اطاق میشم یه خانوم تقریبا پنجاه ساله نشسته پشت میز

سلام میگنم و بهش میگم

اومدم واسه اهدا عضو فرم پر کنم

همینجاس؟

میگه آره همینجاس

میگم ما که اومدیم اهدا کنیم خسته شدیم

بیچاره اونایی که میخوان عضو دریافت کنن

لبخند سردی میزنه و میگه بفرمایی بشینید

و شروع میکنه به گشتن واسه پیدا کردن فرم

بعد از کلی جست و جو به نتیجه نمیرسه و یکی از همکاراشو صدا میزنه

انگار خیلی وقته که کسی واسه اهدا عضو اینجا نیومده

بعد از کلی بالا و پایین کردن بالاخره پیداش میکنن

میزارتش جلوم

منم شروع میکنم به پر کردنش

نام

نام خانوادگی

شماره شناسنامه

شماره ملی

آدرس

و...

همه رو پر میکنم تا میرس به این گزینه

اینجانب موافقت خود را با اهدا

قلب

کبد

ریه

کلیه

و...

همه اعضای قابل پیوند

اعلام میدارم

کزینه آخرو تیک میزنم

ولی اینو بدون عزیزم

اگه روزی این اتفاق افتاد و قلب من تو سینه هر کسی بود

بازم قلبم مال تو

فرم رو امضا میکنم و میدم به همون خانوم میانسال که داره کنجکاوانه نگاه میکنه که من چی مینویسم

فرم رو بهش تحویل میدم

بهم میگه وقتی کارتتون آماده شد باهاتون تماس میگیریم

ازش تشکر و خداحافظی میکنم و میزنم بیرون

۰۵ آبان ۹۰ ، ۱۹:۴۸
علی ...