یه دنیا خوشبختی
پنجشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۰، ۰۷:۵۱ ب.ظ
صبح ساعت حدود شش و نیم با صدای بارون از خواب بلند میشم
قطره های بارون خیلی شدید میخورن به شیشه پنجره اطاقم
دلم بد جور هواتو کرده
تا ظهر بغض گلومو گرفته
میخواستم بهت اس بدم
خیلی با خودم کلنجار رفتم و جلو خودمو گرفتم
نمیخواستم ناراحت بشی
خب شاید یه روزی بیای و تو وبلاگم اینارو بخونی
میخواستم واست بنویسم
"امیدوارم با هر قطره بارونی که از آسمون میباره یه دنیا خوشبختی واست بباره"
۹۰/۰۸/۰۵