زندگی بی امید
پنجشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۰، ۰۸:۴۳ ب.ظ
دهم مهر بود
داشتم دارو های تو انبار رو مرتب میکردم
یه بسته قرص دیمن هیدرینات رو داشتم میچیدم تو قفسه اش
وقتی خم میشدم که یه کم از قرصا رو ور دارم
قلبم تیر میکشید
نمیدونم چرا ولی با خودم میخندیدم
همش فکر میکردم الانه که وایسه
قلبمو میگم
شاید یه وقتی اگه به مردن فکر میکردم
حس خوبی بهم دست نمیداد
ولی الان اصلا از مردن نمیترسم
یه جورایی دارم حسش میکنم
واسه همینم بود که رفتم و فرم اهدا اعضامو پر کردم.
من دیگه تو این دنیا کاری ندارم
یعنی هیچ امیدی به زنده موندن ندارم
زندگی بی امید از مردن سخت تره
۹۰/۰۸/۰۵