آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

آخرین بار که  قهوه خوردم،

آخرین بار که پیتزا خوردم،

آخرین بار که گل خریدم،

آخرین بار که کافی شاپ رفتم،

آخرین بار که تاکسی دربستی گرفتم،

آخرین بار که یک کتاب رمان خریدم،

آخرین بار که کاغذ کادو خریدم،

آخرین بار که به شمال رفتم،

آخرین بار که توت فرنگی خوردم،

آخرین بار که گوجه سبز خوردم،

آخرین بار که صورتم را با تیغ تراشیدم،

آخرین بار که موبایلم زنگ خورد زنگ تماس تو بود.

ساعت ۱۶:۲۴ دقیقه روز هفتم دی ماه ۱۳۹۲

و از آن پس سایلنت مطلق شده ام.

و آخرین بار که حس کردم زنده ام

وقتی بود که تو کنارم بودی.

بی تو دیگر هیچ وقت مشترکاتمان را تجربه نخواهم کرد.

حتی برای لحظه ای.

۱۸ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۳۴
علی ...
روزی که تبدیل به پروانه ای شدم

هر گز از یاد نخواهم برد

روزگاری را که کرم بودم

و از آن مهمتر کسی که باعث این دگردیسی شد...

۱۷ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۵۲
علی ...
نمی دانم

نمی دانم،

باور کن نمی دانم...

سخت است گفتنش.

آخر می دانی، سخت است توصیف چشم هایت

مثل چشم های یک فرشته پاک و بیگناه.

می دانم،

خوب می دانم هیچ کس باور نخواهد کرد

که من، فرشته ای را دیده ام.

.

.

.

.

.

.

.

ولی من فرشته ای را دیده ام.

کور شوم اگر دروغ بگویم...

۱۶ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۵۸
علی ...
آسمان باید خوشمزه باشد!

چرا می خندی؟

خب من تا حالا فقط زمین خورده ام.

۱۶ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۰۲
علی ...
نمی دانم این را قبلا گفته ام یا نه

هر جا که باشم فرقی نمی کند

چه در حال پیاده روی به سمت کلاس،

چه در تاکسی در حال برگشت به خانه،

و خلاصه هر جای دیگری

کلی برایت شعر می گویم.

اگر جایی می نوشتمشان تا حالا

یک دیوان کامل می شدند.

ولی زود می آیند

زود می روند.

بی آنکه فرصتی بدهند برای پیدا کردن کاغذ و قلم.

اسم این شعر ها را گذاشته ام "عاشقانه های فراموش شده"

برای عشقی که هر گز فراموش نخواهد شد...

۱۵ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۳۶
علی ...
دیگر نمی توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته هایم می فهمند، برای تو می نویسم

از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را در می یابند

از انبوه عسل بر لبانم، نشان بوسه تو را پیدا میکنند

چگونه می خواهی قصه عاشقانه مان را

از حافظه گنجشکان پاک کنی؟

و قانع شان کنی که خاطراتشان را منتشر نکنند؟...

                                                                  (نـزار قــبانی)

۱۵ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۱
علی ...
باید باور کرد

تلخ‌ترین بلا تنهایی نیست

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای

که در خلوت خانه پیر می‌شوی...

و سال‌هایی

که ثانیه به ثانیه از سر آدمی می گذرد.

تازه پی می‌بریم

که تلخ‌ترین بلا تنهایی نیست،

چیزهای بدتری هم هست

دیر آمدن!

دیر آمدن...

۱۵ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۰۲
علی ...
فکر می کنی سفر در انتهایش مسافر را به کجا می رساند؟

خب کلی ترین جواب این است:

مقصد.

ولی وقتی مسافری مقصدش را گم کرد چه؟

وقتی یک مسافر گم میشود در خیلی جاها حضور دارد

ولی چون در جایی نیست که می خواسته

می گویند گم شده.

و برای آن مسافر هر جای دیگری جز مقصد

هیچ کجا محسوب می شود.

و من گم شده ام.

میان دو نقطه به نام مبدا و مقصد.

و اکنون در هیچ کجا به سر می برم...

۱۴ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۳۱
علی ...
آری "میمولیزاسیون"

چیست تعجب کردی؟

فکر کردی "میمولیزاسیون" یک کلمه فرانسوی است؟

نه،

یک جور هنر است.

در اصل یک سبک هنری است.

که البته خودم ابداعش کردم.

یک جور ترکیب کردن است.

هر نوشته و یا شعر عاشقانه ای که می بینم

سریع میم... را به جای حروف و کلمات اصلی

به کار می گیرم.

و حاصل کار می شود یک اثر هنری

به سبک "میمولیزاسون"...

۱۴ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۳۷
علی ...
ساده که باشی ، همه چیز خوب می شود.

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدم های اطرافت

حتی دشمنت...

یک آدم ساده که باشی،

برایت فرقی نمی کند که تجمل چیست

که قیمت تویوتا لندکروز چند است

فلان بنز آخرین مدل، چند ایربگ دارد

مهم نیست نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه کدام حوالی اند

رستوران چینی ها گران ترین غذایش چیست

ساده که باشی، همیشه در جیبت شکلات پیدا می شود.

همیشه لبحند بر لب داری.

بر روی جدول های کنار خیابان راه می روی.

آدم برفی که درست می کنی

و شال گردنت را به او می بخشی.

ساه که باشی، همین که بدانی بلیط سینما چند است، کفایت می کند.

نیازی مسافرتهای خارجی نیست

ساده که باشی زود به یاد می آیی و دیگر از خاطر نمی روی

مثل درسهای دوره دبستان.

آدم های ساده را دوست دارم،

بوی ناب آدم می دهند.

ساده که باشی، کوچک می شوی،

آن قدر که در این دل تنگ من هم جا می شوی...

۱۴ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۱۹
علی ...
م....

157 روز

و

03 ساعت

و

10 دقیقه

و

39 ثانیه

است که بی تو و با یاد تو می گذرد...

۱۳ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۱۵
علی ...
چه تفاوت فاحشی است

بین تنهایی قبل از تو

و تنهایی بعد از تو...

۱۳ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۳۲
علی ...
م.... جان

با تولدت بر سر تقویم منت گذاشتی

و به بهـــــار معنایی دوباره بخشیدی

۱۳ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۲۴
علی ...
امروز هم برای خودش همانندی دارد

در سالهای گذشته.

درست ۲ سال پیش.

یک جشن کوچک و دونفره

یک شیشه آبنبات یه شکل قلب.

یک کیک شکلاتی

در کنج پاسارگاد

و لبخندهایی که هر گز از یاد نخواهم برد...

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۲۳:۴۹
علی ...
دنبال یک نشان می گردم

یا رد پایی از تو که به سمت من باشد.

لا به لای دیوان حافظ

بین صفحه های کتاب تعبیر خواب

و یا ته فنجان قهوه.

اعتقادی به این چیزها ندارم

اما گاهی برای دلخوش کردن چاره دیگری نیست.

گاهی مجبورم دست به دامن خرافات شوم.

همان مواقعی که دیگر امیدی به واقعیت نیست.

فال امروزم خیلی خوب بود مثل همیشه.

امروز هم می گفت تو بر می گردی و همه چیز ختم به خیر می شود.

باور کن دست خودم نیست اما همین الان رد پاهایت را دیدم.

شاید از اینجا گذشته باشی

و یا شاید هم کسی عطر تو را زده و از اینجا عبور کرده.

نمی دانم اما شاید همین فردا کوله بارم را برداشتم

و این رد پا ها را تا انتها دنبال کردم.

فال امروزم می گفت،

من همین روزها مسافرم.

مسافر یک جای دور.

خیلی دوست دارم باور کنم این حرف ها را اما کدام سفر؟

هر دوی ما خوب می دانیم

که تو حتی یکبار هم از حوالی خانه ام نگذشته ای.

پس بار سفرم را به کدام مقصد ببندم؟

شمال جغرافیایی یا جنوبش؟

کدام طرف بروم وقتی همه جا رد پای تو را می بینم...

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۵۳
علی ...
به دنیا اومدی

شد این دنیا پر از گلهای گیلاس

یه رنگ دیگه شد

لبریز احساس

تو این دنیا رو رنگ دیگه کردی

نری یک وقت و پیشم بر نگردی

بمون تا که نمیره شور و احساس

تو که باشی

ترانه

گل

پرنده

عشق اینجاست...

                                 (علی.س)

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۴۷
علی ...
کاش باشگاه های سوار کاری شنبه ها تعطیل نبود!!!
۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۳۳
علی ...
امروز درست مثل سال قبل بود

تا دم عصر آفتابی

و بعد توفان و گرد و خاک

و بعد از آن هم باران.

آفتابی بود مثل لحظاتی که در پارک چیتگر بودیم.

توفانی و غبار آلود بود مثل لحظاتی که کنار دریاچه بودیم.

و بارانی مثل لحظه ای که در راه بازگشت بودیم.

امروز همه چیز تکرار شد.

تنها تفاوتش با سال گذشته در یک چیز بود.

تو

پارسال بودی و امسال...

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۳۰
علی ...

در شب تولدت که خودت در آن حضور نداشتی.

کیک ها همگی یک مزه را می دادند.

تلخ.

تلخ تلخ.

۱۱ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۳۵
علی ...
تـولــــــــــــــــــــدت

 

مـــــــــــــــــــــبارک

 

فـــــــــــرشـــــــــته

 

مـــــــــــــــــــــــــن

۱۱ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۳۳
علی ...