آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

این روزها تب فوتبال همه جا را فرا گرفته

در کوچه و خیابان،

در مترو و تاکسی و اتوبوس،

زن و مرد، پیر و جوان

و حتی بچه ها هم از فوتبال حرف می زنند.

اپراتور های تلفن همراه هم که به صرافت افتاده اند

که زود تر از هر کسی بفهمند قهرمان این جام کیست

و نتیجه مسابقه تیم X با تیم Y چه می شود

و مدام این را با پیامک های گاه و بیگاه از من سوال می کنند.

و من کلی فکر می کنم.

آنالیز می کنم.

و هر بار به یک جواب یکسان می رسم.

م....

م.... بی شک قهرمان من است.

با آن همه گلی که به سرم زده و خواهد زد.

م.... برای همیشه قهرمان من است

 و قهرمان من خواهد ماند.

۰۲ تیر ۹۳ ، ۲۱:۰۶
علی ...
دلم می خواهد به جای اینکه جدید ترین مدل گوشی موبایل

از معروف ترین شرکت دنیا را داشته باشم

یک ماسماسک درب و داغان بگیرم دستم.

یکی از این گوشی های تلفن همراه ساده

که خیلی وقت است از عمرشان می گذرد

و ممکن است حتی بعضی پیامک ها را انتقال ندهد

و خیلی هایشان را دریافت نکند.

دقیقا دلم می خواهد با یکی از همین ها برای تو پیغام بفرستم.

در این حالت می توانم تا ابد منتظر بمانم

با این احتمال که تو جواب نوشته کوتاه مرا داده ای

و اشکال از گوشی ساده من است که دریافتش نکرده است...

۰۲ تیر ۹۳ ، ۲۰:۲۸
علی ...
م....

منتظر یک سور پرایز باش.

۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۹:۴۸
علی ...
بی تو مهتاب تنهای دشتم

بی تو خورشید سرد غروبم

بی تو بی‌نام و بی‌سرگذشتم.

بی تو خاکسترم

بی تو، ‌ای دوست...

                              ( شـــامـلو )

۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۹:۳۳
علی ...
هر بار که از سرِ کوچه­تان می­گذرم

جای نفس ناخودآگاه

آهی می­آید...

۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۹:۲۳
علی ...
من این انتظار شیرین را از تکلیفی که به سردی روشن شده باشد

بیشتر دوست دارم.

تکنولوژی روز چیزی است که فقط تنها بودن مرا توی سرم می زند.

به همه دانشمند ها بگو

اگر روزی توانستند یک چیزی اختراع کنند که عطر کسی را انتقال دهد

یا گرمی نگاهش را به آدم برساند

یا حتی بتواند به طریقی، یک صدم درصد از دلتنگی را برطرف کند

من تا همیشه برای محصول مدرنشان رایگان تبلیغ می کنم.

۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۹:۰۸
علی ...
هیچ می دانـی چـــقدر از رفتنت گــــذشته؟

لـــــــــــــحظـه شـــــــــــمار دلــــــــــــتنگی...

برای ایــــــــن است که گــــاهی به یاد بیاوری

روزهــــــــــــــایی را که بــی تـــو و بـا یـاد تـــو

گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذشـــت.

روزهایی که هر کدام صدها سال طول کشید.

۳۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۲
علی ...
۲۶ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۶
علی ...
از این به بعد می خواهم در این وبلاگ

از همه چیز و همه کس بنویسم.

می خواهم از تمام چیزهایی که دلم می خواهد و دوست دارم بگویم.

و تو همه چیز و همه کس منی

و تمام چیزی که من می خواهم

و تنها کسی که دوست دارم.

پس بنشین تا برایت بگویم...

۲۵ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۴۷
علی ...
طبق قراری که داشتیم

شبها به ماه و آسمان نگاه می کنم.

امشب ماه چقدر زیباست.

گویی آینه محدبی است که تصویر تو را منعکس می کند.

حتم دارم که امشب تو ماه را نگاه کردی.

درخشش ماه در این شب چیزی بیشتر از انعکاس نور خورشید بود.

م....

لطفا هر شب ماه را نگاه کن...

۲۴ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۵۴
علی ...
اگر بی دقتی کنی عشق به عادتی کم ارزش تبدیل می شود

عادتی کم ارزش که گهگاه

شبیه همان روزهای دوس داشتنی اش خواهد شد.

اگر به عشق احترام نگذاری عشق به داستانی تکراری بدل خواهد شد

که همه آخرش را پیش از تو میدانند.

اگر حواست به دوست داشتنت نباشد

شبیه کودکی که دستش را در بازار رها کرده باشی گم می شود

و همان یک بار ترسش را از پیدا نشدن به دور خواهد انداخت.

گاهی به آنکه دوستت دارد و دوستش داری نگاه کن.

آیا از حس روزهای اول خبری هست؟

ما بی آنکه بدانیم خودمان را سر راه عشق قرار میدهیم

و گمان می کنیم همه چیز خوب است.

در حالی که عشقی خوب است که همراه ما باشد

نه در سر راهمان و عشقی که خوب باشد

جای هیچ گمان و شکی باقی نخواهد گذاشت.

کافیست یادمان باشد هر حسی شبیه پرسش و پاسخ است.

نه سوال بی جواب، نه جواب بی سوال

که هر کدام بی دیگری بماند باید در دوست داشتن شک کرد

که این یعنی عادت و این عادت هرگز نمی ارزد.

۲۳ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۵۱
علی ...
دلت نلرزد

لبخندهای جعلی ام را گذاشته ام برای بقیه.

هیچ کس نمی فهمد.

هیچکس نمی داند چقدر برای تو هستم.

دلت نلرزد

من می روم تمام کوچه ها را به خاطر تو تا فقط برای تو باشم.

دلت نلرزد

"تا همیشه" که می گویم فقط قید زمان نکردم

عمرم را برای تو گذاشته ام سر یک قسم.

دلت نلرزد

دوستت دارم حتی اگر یک خط در میان سرمشق الفبایمان تغییر کند.

هرجا اسم تو را ببینم تشدید می گذارم روی تک تک حرفهایت

و صدها هزار بار تکرار میکنم بدون سرمشق.

من مدادهایم را تراشیده ام تا فقط تو را بنویسم.

۲۳ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۴۴
علی ...
آدمها را از روی کسانی که دوستشان دارند بشناس.

از روی علاقه هایشان

خنده هایشان و نگاه هایشان.

آن وقت خوب به حرفهایشان گوش کن

و بشنو نام چه کسی را بیشتر از هر نام دیگری

صرف تعریف خاطرات میکنند.

آن وقت آن نام را جدی بگیر.

آن نام می خواهد شخصی باشد حقیقی یا خاطره ای خیالی،

جایی در زندگی آن شخص دارد.

من گاهی به فرهاد فکر میکنم که تلخ ترین خاطره اش هم شیرین است.

و همیشه به تو فکر میکنم

که در تلخ ترین روزهای زندگیم

خاطره هایی شیرین برایم به جا گذاشتی،

به تو فکر میکنم که چه آسان مرا تغییر دادی

و مطمئن باش که ذره ای دوست داشتنم تغییر نخواهد کرد.

من عکسهای تو را می بینم

خنده هایت را پیگیری می کنم و برای همه دنیا تعریف  می کنم
 
و نه چند بار در میان

که همیشه و همیشه از تو خواهم نوشت.

شاید تو هرگز متوجه نشوی،

اما من می دانم و برای همیشه این کار را خواهم کرد.

حالا بیا بگو من در کجای جهان توام.

آیا در عکسهایت جایم خالی است؟

آیا در لبخندهایت ضمیر سوم شخص هستم؟

آیا "ما" که میگویی "من" در آن جایی دارد؟

و برای سوال آخر:

آیا به همه ثابت کرده ای که دوستم داری؟
 
آدمها را از روی کسانی که دوستشان دارند بشناس

و اجازه بده تو را از روی من بشناسند.

۲۳ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۳۵
علی ...
 م.... دیشب خوابت را دیدم

و باز هم نگران کننده.

خواب دیدم که یک جایی هستم

شبیه به مدرسه و شاید هم دانشگاه و یا زندان.

جای عجیب و غریبی بود.

ولی هر چه که بو اجازه خروج از آنجا را نداشتم.

و می دانستم که تو بیرون از آنجا منتظر هستی.

من تو را می دیدم ولی تو من را نمی دیدی.

هر چقدر صدایت می زدم و ایما و اشاره می کردم

تو نه می دیدی نه می شنیدی.

و من هر چه زور می زدم نمی توانستم از آنجا فرار کنم.

بعد از چند مدت به من گفتند که می توانی بروی.

یک بقچه لباس دادند دستم و گفتند برو.

من هم سریع راه افتادم که بیایم پیش تو.

توی مسیر از یک قبرستان مخروبه گذشتم

و بعد به یک آرایشگاه رفتم

صاحب آرایشگاه پسر جوانی بود

تا من را دید از توی کمدی که در مغازه داشت

چند دست لباس نو به من داد و یک موبایل.

و من هر چقدر که شماره تو را می گرفتم

گوشیت خاموش بود.

من توی خیابان گریه می کردم و راه میرفتم.

و مدام شماره تو را می گرفتم.

و وقتی که دیدم جواب نمی دهی

باز به همان جای عجیب و غریب اول خواب برگشتم.

صبح که بیدار شدم شدید تر از همیشه نگرانت بودم.

تو را قسم می دهم به جان عزیز ترین کسی که داری

مواظب خودت باش.

۲۳ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۴۴
علی ...
آنقدر دوستت دارم که هر آنچه تو بخواهی را بخواهم

اگر مال من نباشی اما دلت خوش باشد شــادم

اگر مال من باشی شادتر

تمام زندگیم بسته به تار مویی است

و چه بهتر که این تار موی "تو" باشد

و خواستنم تنها یک مـــرز دارد

خواست تو

و مرز دیگرش آزادیست

تو را آزاد می خواهم و دلـــشاد

دوست داشتن تو قدرت این روزهای زندگــی من است...

۲۲ خرداد ۹۳ ، ۰۸:۴۱
علی ...
دیر به دیر به دیدارم بیا...
۲۲ خرداد ۹۳ ، ۰۸:۳۰
علی ...
م....ی نازنینم

فرشته خوب و مهربانم

خیلی خیلی مواظب خودت باش.

مواظب باش مریض نشوی.

به خودت برس.

خواهش میکنم...

۲۲ خرداد ۹۳ ، ۰۸:۲۸
علی ...
امروز اولین سالگرد روزیست

که اولین دستمزدت را گرفتی

بعد از کلی تاخیر.

یادش بخیر...

۱۸ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۰۷
علی ...
شیدی که می گویند

برای کسی بمیر که برایت تب کند؟

و من یادم نخواهد رفت روزها و شبها و لحظاتی را

که تو برای من و مشکلاتی که داشتم تب کردی

حال خودت قضاوت کن

من چه باید بکنم؟...

۱۸ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۰۲
علی ...
م....

۱۶۲ روز

و

۰۴ ساعت

و

۵۸ دقیقه

و

۳۵ ثانیه

است که بی تو و با یاد تو می گذرد...

۱۸ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۰۳
علی ...