آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

خوابهای نگران کننده

جمعه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۴۴ ق.ظ
 م.... دیشب خوابت را دیدم

و باز هم نگران کننده.

خواب دیدم که یک جایی هستم

شبیه به مدرسه و شاید هم دانشگاه و یا زندان.

جای عجیب و غریبی بود.

ولی هر چه که بو اجازه خروج از آنجا را نداشتم.

و می دانستم که تو بیرون از آنجا منتظر هستی.

من تو را می دیدم ولی تو من را نمی دیدی.

هر چقدر صدایت می زدم و ایما و اشاره می کردم

تو نه می دیدی نه می شنیدی.

و من هر چه زور می زدم نمی توانستم از آنجا فرار کنم.

بعد از چند مدت به من گفتند که می توانی بروی.

یک بقچه لباس دادند دستم و گفتند برو.

من هم سریع راه افتادم که بیایم پیش تو.

توی مسیر از یک قبرستان مخروبه گذشتم

و بعد به یک آرایشگاه رفتم

صاحب آرایشگاه پسر جوانی بود

تا من را دید از توی کمدی که در مغازه داشت

چند دست لباس نو به من داد و یک موبایل.

و من هر چقدر که شماره تو را می گرفتم

گوشیت خاموش بود.

من توی خیابان گریه می کردم و راه میرفتم.

و مدام شماره تو را می گرفتم.

و وقتی که دیدم جواب نمی دهی

باز به همان جای عجیب و غریب اول خواب برگشتم.

صبح که بیدار شدم شدید تر از همیشه نگرانت بودم.

تو را قسم می دهم به جان عزیز ترین کسی که داری

مواظب خودت باش.

۹۳/۰۳/۲۳
علی ...