آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

۳۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

روزای بدون تو٬ تو خونه نمی مونم

یه گوشه گم و پرتم٬ من بی تو نمی تونم

روزای بدون تو٬ با بغض گره خوردم

از دلخوشیا دورم، بدجور کم آوردم

هر ثانیه یه ساله٬ دلگیره همه دنیا

یادت نره بت گفتم من منتظرم اینجا

هر طور دلت می خواد

هر وقت که حس کردی

هر جایی دلت لرزید

می تونی که بر گردی

حرف تو وسط باشه این خونه درش بازه

این ثانیه ها کوکن این منظره دل بازه

حرف تو وسط باشه  عاشق شدن آسونه

تا خنده که راهی نیست٬ دلشوره نمی مونه

هر طور دلت می خواد

هر وقت که حس کردی

هر جایی دلت لرزید

می تونی که بر گردی

۱۳ اسفند ۹۲ ، ۱۲:۳۷
علی ...
۶۶ روز بی تو گذشت.

۶۶ روز با یاد تو گذشت.

اگر چه در این ۶۶ روز کنارم نبودی.

ولی

یاد و خاطره ات برای لحظه ای از من دور نشد.

۱۳ اسفند ۹۲ ، ۱۲:۲۶
علی ...
راستی م.... جان

این را به تو نگفته ام که در این ۲ ماه خیلی ترسیده ام.

فکر حضور در خیلی جاها مرا به وحشت می اندازد.

در این ۲ ماه ترسیده ام که به سینما بروم.

در این ۲ ماه ترسیده ام که قهوه بخورم.

در این ۲ ماه ترسیده ام که فیلم بخرم.

در این ۲ ماه ترسیده ام که نزدیک خانه تان بیایم.

در این ۲ ماه ترسیده ام که سمت پاسارگاد بروم.

زندگیم پر شده از خط قرمز.

که فقط با تو می توانم از آنها رد شوم.

۰۷ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۰۸
علی ...
در آغاز ماه سوم دوری

به یاد داشته باش که:

هنوز هم دوستت دارم.

۰۷ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۰۸
علی ...
۲ ماه گذشت.

سخت گذشت.

خیلی سخت.

۰۷ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۰۶
علی ...
برایت بهترین آرزوها را دارم م....
۰۶ اسفند ۹۲ ، ۱۲:۳۱
علی ...
م....ی عزیزم

سال دارد به پایان می رسد.

روزهای نو دارد آغاز می شود.

و در آغاز سال نو

و روزهای نو.

باز روز از نو و روزی از نو.

همچنان عاشقت می مانم

و دوستت خواهم داشت.

۰۶ اسفند ۹۲ ، ۱۲:۲۹
علی ...
پریشب خوابت را دیدم م.... جان.

توی حیاط خوابیده بودم.

و تو بالای سرم ایستاده بودی.

گفتی که می خواهی بروی.

گفتم : نرو.

بمان.

نمی دانم چرا نمی توانستم بلند شوم.

شده بودم مثل آدمهایی که قطع نخاع شده اند.

فقط می گفتم نرو.

بعد تو نشستی بالای سرم.

مرا بوسیدی و رفتی.

۰۶ اسفند ۹۲ ، ۱۲:۲۶
علی ...
م.... جان

دیشب خوابت را دیدم.

رفته بودی شمال.

تنها.

زنگ زدی به من که بیایم پیشت.

آمدم.

توی یک هتل اتاق گرفته بودی.

وقتی رسیدم جلوی در ایستاده بودی.

باران می بارید.

من را که دیدی خندیدی.

من هم خندیدم.

یک تاکسی دربست گرفتیم.

بعد با هم رفتیم توی شهر.

کلی بالا و پایین کردیم

 خیابانها را گشتیم و فروشگاه ها تماشا کردیم.

و باز من تنها از خواب بیدار شدم.

۰۴ اسفند ۹۲ ، ۱۴:۵۴
علی ...
امروز

نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است

گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از ان روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ایام دل آدمیان است.

۰۴ اسفند ۹۲ ، ۱۴:۴۴
علی ...
اگر برای تو شعری  بخوانم

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که میان ما دیگر عهدی نباشد

شعر من می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر من

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری  بخوانم

شعری از اعماق وجودم

که مرا به یاد تو آورد

شعری که همیشه با تو زندگی کند

و جاودانه بماند

۰۴ اسفند ۹۲ ، ۱۴:۳۵
علی ...
خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد

خداحافظی دلیل

بحث

یادگاری

بوسه

نفرین

گریه

...

خداحافظی واژه نمی خواهد!

خداحافظی یعنی

در را باز کنی

و چنان کم شوی از این هیاهو

که شک کنم به چشم هایم.

به خاطره هایم.

به عقلم.

و سوال برم دارد

که به خوابی دیده ام تو را تنها!؟

یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟

خداحافظی یعنی

زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری

و باز تنها شوی.

خداحافظی

"خداحافظ" نمی خواهد!

۰۴ اسفند ۹۲ ، ۱۴:۲۹
علی ...
اول دسته کلیدم را گم کردم.

بعد شماره ی عابر بانکم را فراموش کردم.

بعد هم کارت عابر بانک و گواهی نامه و دفترچه بیمه رو نمی دونم کجا جا گذاشتم.

کیف پولم که اصلاً غیب شده و من نمی دونم گوشی موبایلم...

من تلفن همراه داشتم؟!

نداشتم!

شاید داشتم.

اما چرا هیچ شماره ای یادم نمیاد.

اینارم که میگم نمی دونم از کجا شنیدم.

وگرنه من نه دسته کلید یادم مونده

و نه اصلاً می دونم عابر بانک به چه دردی می خوره.

راستش اصلاً بلد نیستم با این دستگاه ها کار کنم.

نه اینکه بلد نباشما، انگار یادم رفته.

حالا اینا مهم نیست.

من خونمون هم گم کردم.

نمی دونم اصلاً اینجا کجاست.

غریبه ها رو نمی شناسم.

همینایی که روبروی من ایستادن.

همین همین آقای بد اخلاق.

من فقط از اینجا رد می شدم.

شاید می خواستم آدرس بپرسم یا...

نمی دونم.

فقط یه چیز یادم میاد.

تو.

م....ی خود خود خودم.

فقط تو رو یادم میاد.

تنها کسی که هرگز از یادم نمیره تو هستی.

حتی اگه صد سال آلزایمر گرفته باشم.

۰۲ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۲۰
علی ...
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست

 

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من

خودش از گریه ام فهمید مدت هاست مدت هاست

 

به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق

اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست

 

جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست

 

من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل

تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جان فرساست

 

در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی

اگر جایی برای مرگ باشد زندگی زیباست

۰۲ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۰۱
علی ...
عجیب است.

عجیب که همیشه همه جا هستی.از خواب که بیدار می شوم پشت پرده

کنار پنجره می بینمت.

با آفتاب سر می خوری و داخل اتاق روی صندلی می نشینی.

با هر مشت آبی که به صورتم می زنم در آینه نگاه می کنم و می خندی.

کنار بساط صبحانه می نشینی و با من چای می خوری.

موقع تماشای تلویزیون مدام از جلوی چشمانم رد می شوی

و حواسم را با خودت پرت می کنی.

کتاب که می خوانم صدایت مدام در گوشم نجوا می کند.

وقت کار، هزار خاطره ی دور و نزدیک را به یاد من می آوری.

غروب ها گاهی بغض می کنی.

گاهی سرخوش لبخند می زنی.

همه جا هستی.

در متروی شلوغ، کنار اتوبوس خلوت.

در آرامش صدای قمری ها و جیغ و داد گنجشک ها.

همراه سوز سرد زمستانی و روبروی گرمای مطبوع شومینه.

در فال های پر شگون حافظ.

ته فنجان های خالی قهوه و لا به لای خطوط نا مفهوم کف دست.

روی زمین خاکی کوچه و پشت شاخ و برگ درختان

تصویر ماتت در تمام شیشه ها پیدا می شود.

و حتی با سماجت کنار لباس های فشرده

در چمدان پنهان می شوی و پا به پای من

تا آن سوی جاده ها می آیی.

هیچ راهی برای نبودنت از یاد بردنت نیست.

نمی دانم، دنیا را که نمی توانم تغییر دهم.

پس حتما ما مال همدیگر هستیم.

۰۲ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۵۶
علی ...
م....

می دانستی

تو بهترین هستی؟

آری.

تو.

در این شک نباید کرد.

این یک اصل است

برای فرشته بودن.

و تو همان فرشته هستی.

۰۲ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۴۱
علی ...
شادیهایم هدیه به تو.

مرا ببخش اگر خیلی کم است.

این تمام سهم من از دنیاست.

۰۲ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۱۸
علی ...
تو را ندیدن سخت است.

حتی برای یک لحظه.

 

۰۲ اسفند ۹۲ ، ۱۴:۵۵
علی ...