آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

۱۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۰ ثبت شده است

شش روز و یک ساعت و سی و سه دقیقه.

بی تو.

با یاد تو.

۱۹ تیر ۹۰ ، ۱۸:۰۳
علی ...

ظهر واسه نهار از داروخونه میزنم بیرون.

سریع خودمو میرسونم به کافی نت روبروی داروخونه.

میگم : کدوم سیستم بشینم؟

بهم میگه سیستم هفت.

اما هرچی زور میزنم هیچ صفحه ای باز نمیشه.

میرم یه سیستم دیگه. اینم که از اون بد تر.

بعد از کلی جا به جا شدن مسئول کافی نت بهم میگه متاسفم.

اَه تف به این بد شانسی.

۱۹ تیر ۹۰ ، ۱۸:۰۲
علی ...

روز اول که رفتم داروخونه خانم دکتر و مسئول داروخونه واسم کلی صحبت کردن.

منم که بغض گلومو گرفته بود واسه تایید حرفاشون هی میگفتم: اهم اهم.

درست مثل روز آخر که با هم بودیم.

گفتی علی چرا هیچی نمیگی؟

منم با اشاره بهت گفتم که این بغض لعنتی نمیزاره.

یادته؟

۱۹ تیر ۹۰ ، ۱۸:۰۱
علی ...

از صبح که رفتم سرم تو لاک خودم بود.

رفتم کلی جنس که باید میچیدیم رو آوردم و شروع کردم به چیدن.

عصر که شد دوباره بهم گفتن اینقد کار نکن یه کم با بچه ها حرف بزن تا کمتر بهش فکر کنی.

خب بالاخره یه روزی با بچه ها حرف میزنم. شایدم بخندم یا چیزی بگم که اونا بخندن.

ولی خودت خوب میدونی که زیر این خنده ها چه گریه ها که نمیکنم.

۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۷:۱۱
علی ...

میخوام سر کوچه قلبم یه تابلو بزنم.

یه تابلو ورود ممنوع.

زیرش هم بنویسم به استثناء تو.

۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۷:۱۱
علی ...

پنج روز و چهل و یک دقیقه

بی تو.

با یاد تو.

۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۷:۱۱
علی ...

صبح که رفتم دارو خونه اولش خانم دکتر یه کم نصیحتم کرد.

گفت که نمی دونم که مشکلت چیه (ولی میدونست) ولی هرچی که هست بدون که همه مشکل دارن.

همه کسایی که دور و ورت هستن واسه خودشون مشکل دارن. اما تو نمیدونی.

گفت اگه میبینی خیلی اذیت میشی یه مدت دارو مصرف کن.

بزار فراموش کنی.

منم گفتم باشه.

میبینی میخوان کاری کنن که فراموشت کنم.

ولی نمیتونن. هیچکی نمیتونه.

مشکل من یه دارو داره اونم...

۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۷:۰۹
علی ...

ظهر که میشه واسه نهار تو داروخونه نمی مونم. می گم که:

میرم خونه.

از داروخونه که میزنم بیرون یه راست میرم کافی نت.

میرم یه کم واست از حال و روزم بنویسم.

مینویسم و بر میگردم.

بهم میگن چقد رنگ و روت وا شده!

همین خوبه. سعی کن فراموشش کنی.

به خودت برس.

ولی حیف.

حیف که نمیدونن بی تو منی وجود نداره.

۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۷:۰۸
علی ...
چهار روز و ۱۷ساعت و 44 دقیقه

بی تو.

با یاد تو.

و من همچنان دلتنگ.

۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۰:۱۴
علی ...
به داروخانه میرسم.

همه با تعجب به من نگاه میکنند.

آخر کلی لاغر شده ام وسیاه.

یادگار پرسه های عاشقانه ام در شهر است.

دکتر مرا صدا میزند. میپرسد مشکلت چیست؟

و من میگویم:

یه مشکل شخصیه.

دکتر کلی نصیحتم میکند.

میگوید همه مشکل دارند. این فقط تو نیستی که مشکل داری.

راستی دکتر ها هم عاشق میشوند؟

۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۰:۰۸
علی ...
صبح که میشود میخواهم بروم سر کار.

یک پیام برایش میفرستم که:

emrooz va3 avalin bar bad az 13`hom mikham beram sar`e kar.

zehnam kheili dargir`e. va3am 2a kon.

۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۰:۰۷
علی ...

ساعت ۴ صبح دیگه طاقتم تموم میشه بهش ا اس ام اس خالی میدم.

میخوام براش یه چیزی بنویسم. ولی اگه بخوام بنویسم خیلی زیاد میشه.

با اس ام اس جواب نمیده. باید برم تو کار ام ام اس.

چند باری اینکارو کردم. ولی همش بی فایده بود.

همشون faild شدن.

پس همون اس ام اس خالی بهتره.

میخوام بدونه که به یادشم. همین.

بهم جواب میده:

chera engahd delet b dele man rah dare? midonam bavaret nemishe vali

ghable smsat dashtam bet fekr mikardam.

ولی من باورم میشه.

من که همیشه به یادشم چطوری بگم که باورش بشه؟

۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۰:۰۲
علی ...

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن…..

(دکتر علی شریعتی)

۱۷ تیر ۹۰ ، ۱۶:۲۱
علی ...
معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود . . .

(دکتر علی شریعتی)

۱۷ تیر ۹۰ ، ۱۶:۱۹
علی ...

ظهر که میشود میروم یک گوشه میخوابم.

شاید که خوابت را ببینم.

عصر بلند میشوم ودوباره به گوشی نگاه می اندازم.

هیچ خبری نیست.

راستی امروز تولد زن داداشم بود. همان که هفته پیش عقدش بود.

همه نشسته اند و مگویند و میخندند.

ومن ساکت یک گوشه کز کرده ام.

خاله ام میگوید: علی چرا اینجوری شدی؟

میگویم: هیچی! همینطوری! حال ندارم.

میگوید پس بیا عکس بگیر.

با اصرار زیاد میروم.

میگوید بخند.

میخندم!

خنده ای تلخ که هزاران گریه درونش نهفته است.

۱۷ تیر ۹۰ ، ۱۵:۵۰
علی ...

همین طوری که حالم خراب خراب بود.

دلتنگ.

نا امید.

شکست خورده.

مغموم.

تنها.

حالا غروب جمعه را هم اضافه کن.

۱۷ تیر ۹۰ ، ۱۵:۵۰
علی ...

سه روز و چهارده ساعت و پنجاه و هفت دقیقه.

بی تو.

با یاد تو.

گذشت.

ومن همچنان دلتنگ.

۱۷ تیر ۹۰ ، ۰۷:۲۷
علی ...

الان که دارم اینها را مینویسم دوازده پاستیل از آنهایی که برایم گذاشتی روی میزم است.

نه تا به رنگ سبز.

دو تا قرمز.

و یک نارنجی.

به شکل حروف انگلیسی هستند.

R=1 U=1 E=1 H=1 A=1 Q=1

N=1 G=1 M=2 S=2

۱۷ تیر ۹۰ ، ۰۷:۲۶
علی ...

همه را یک جا درون دهانم گذاشتم

چیزی که بر طعم پاستیل ها غلبه میکند عطر توست.

به طور کاملا واضحی حسش میکنم.

انگار که الان کنارم نشسته ای.

و من صدای نفسهایت را حس میکنم.

صدای قلبت را.

و آن نگاه معصومانه ات را.

تو چطور؟

صدای فریادم را میشنوی؟

۱۷ تیر ۹۰ ، ۰۷:۲۶
علی ...

بعد از آن چند اس ام اس دیگر به هم میدهیم وخدا حافظی میکنیم.

اما دلم نمی آید.

یک سوال به ذهنم میرسد!

جریان آن اس ام اس خالی در شب قبل را میپرسم.

میگوید:

delam gerefte bod.

درست مثل من او هم دلش گرفته است.

اما نمیدانم چرا نگذاشت برای بدست آوردنش بجنگم!

من با دلی تنگ.

تو با دلی گرفته.

این بازی تا کی ادامه دارد؟

۱۷ تیر ۹۰ ، ۰۷:۲۵
علی ...