خنده-گریه
شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۰، ۰۵:۱۱ ب.ظ
از صبح که رفتم سرم تو لاک خودم بود.
رفتم کلی جنس که باید میچیدیم رو آوردم و شروع کردم به چیدن.
عصر که شد دوباره بهم گفتن اینقد کار نکن یه کم با بچه ها حرف بزن تا کمتر بهش فکر کنی.
خب بالاخره یه روزی با بچه ها حرف میزنم. شایدم بخندم یا چیزی بگم که اونا بخندن.
ولی خودت خوب میدونی که زیر این خنده ها چه گریه ها که نمیکنم.
۹۰/۰۴/۱۸