لبخند-گریه
جمعه, ۱۷ تیر ۱۳۹۰، ۰۳:۵۰ ب.ظ
ظهر که میشود میروم یک گوشه میخوابم.
شاید که خوابت را ببینم.
عصر بلند میشوم ودوباره به گوشی نگاه می اندازم.
هیچ خبری نیست.
راستی امروز تولد زن داداشم بود. همان که هفته پیش عقدش بود.
همه نشسته اند و مگویند و میخندند.
ومن ساکت یک گوشه کز کرده ام.
خاله ام میگوید: علی چرا اینجوری شدی؟
میگویم: هیچی! همینطوری! حال ندارم.
میگوید پس بیا عکس بگیر.
با اصرار زیاد میروم.
میگوید بخند.
میخندم!
خنده ای تلخ که هزاران گریه درونش نهفته است.
۹۰/۰۴/۱۷