نه روز و دو ساعت و بیست و چهار دقیقه.
بی تو.
با یاد تو.
(البته داره تموم میشه این دوری)
نه روز و دو ساعت و بیست و چهار دقیقه.
بی تو.
با یاد تو.
(البته داره تموم میشه این دوری)
شب به همدیگه اس ام اس میدیم.
یه دفعه نمیدونم چی میشه که دیگه اس ام اسام نمیره.
از اون هم هیچ اس ام اسی نمیاد.
صبح بلند میشم. خوشحالم.
میرم دوش میگیرم و این بار دیگه گریه نمیکنم.
زیر دوش اینقد تو فکرم که یادم میره سرم رو با شامپو بشورم.
اینو وقتی اومدم بیرون فهمیدم
هشت روز و سه ساعت و نوزده دقیقه.
بی تو.
با یاد تو.
و این بار به امید دیدار تو.
خدایا کی تموم میشه این لحظه های دلتنگی؟
قرار شد دوباره با هم باشیم.
مثل قدیما.
قرار شد تا وقتی که همو داریم با هم باشیم و از با هم بودن لذت ببریم.
قرار شد دوباره عاشق باشیم.
دوباره مال هم باشیم.
مال مال مال مال مال همدیگه.
قرار شد که دوباره زندگی کنیم.
شاید وقتی این وبلاگو بخونید بگید:
من و م........ با هم مشکل داشتیم یا که یکیمون اون یکی رو قال گذاشته.
ولی اینطوری نیست.
ما جفتمون همدیگرو دوست داریم.
من که عاشقشم.
ولی شرایط جوری نبود که من بتونم اونو از باباش خواستگاری کنم.
بهش گفتم میدونم شرایطم ردیف نیست.
اونم به این خاطر که تو زندگیم هیچ وقت هدف نداشتم.
ولی از بابات مهلت میگیرم.
شرایطمو ردیف میکنم.
ولی بی فایده بود.
راضی نشد که نشد.
نمی دونم چرا؟
راستی چرا؟
بعد از چند دقیقه جواب میده:
Ghorboone ashkat beram man
chi begam?
خدا نکنه عزیزم.
من قربونت برم.
بعد از چند تا اس ام اس یه اس میده .
توش نوشته :
Ali kheyli dooset daram :-(
ساعت حدود دو. دو و نیم گوشیشو روشن میکنه.
اینو از رو دلیوری هایی که داره میاد فهمیدم.
بهش اس میدم که:
hala`am k gooshito roshan kardi j nemidi.
hich maloome chet shode?
bem begoo m.......
ظهر که میشه میخوام برم خونه.
بهم میگن ما نهار زیاد آوردیم بمون. نرو.
با اکراه میگم باشه.
یه کم نهار میخورم.
همکارم به شوخی بهم میگه بهت نمیاد اینقد کم غذا بخوری!
میگم : میل ندارم.
دلم میخواد بگم بابا ولم کنید نمیخورم.
ولی....
هیچی.
ولم کنید
صبح بلند میشم.
هنوز گوشیش خاموشه.
از دیشب ساعت دو ونیم خاموشش کرده.
نمیدونم چرا؟!!!
هر چقد صبر میکنم روشنش نمیکنه.
کلی اس ام اس دادم بهش که همین جور مونده.
میرم دوش بگیرم و زیر دوش یه کم اشک بریزم.
اَه لعنت به این شانس آب قطع شده.
میرم سر کارم. با یه عالمه بغض و نگرانی.
چرا گوشیشو روشن نمیکنه؟!!!
اَه بد شانسی پشت بد شانسی.
هرچی به مخم فشار میارم که چیزی واست بنویسم چیزی به ذهنم نمیرسه.
کلا خنگ شدم تو این چند روزه.
هر روز فقط نیم ساعت دنبال جورابام میگردم.
امروز نصف نسخه هایی که دادم و توشون آمپول بود و بدون سرنگ دادم.
همشون برگشتن.
عیب نداره هر چی که یادم بره تو رو یادم نمیره.
مطمئن باش.
بهت قول میدم.
از همون قولهایی که خودت خوب میدونی چطوریه.
مردونه مردونه.
امکان نداره بزنم زیرش.
فکر کنم پنجاه شصت سال دیگه از طرف کتاب رکوردهای جهان(گینس) بیان پیشم.
اسممو بنویسن به عنوان کسی که شصت سال تموم هر روز واسه عشقش نوشت.
راستی تا اون موقع زنده میمونم؟
الان یه هفته میشه که رفتی.
نمیدونم چطور تو این یه هفته طاقت آوردم!!!
ولی چیزی که سر پا نگهم داشته.
یادگاریاته.
دو تا عکس خوشکل.
اس ام اس هات که الان شدن هزار و هشتادو شیش تا.
یه حلقه.
یه عطر.
یه گیره چوبی به شکل قلب.
یه مشت تخمه ژاپنی و تخمه کدو.
پنج تا بادوم.
و یه دنیا خاطره.
خاطره هایی که شاید کم باشه ولی هیچ وقت فراموششون نمیکنم.
خاطره هایی که اشکو میاره تو چشام.
خاطره هایی که بوی تو رو میده.
ظهر واسه نهار نمیمونم تو داروخونه.
میام خونه.
یه ذره غذا میخورم.
میام که برم داروخونه.
از جلو تلویزیون رد میشم.
داداشم دی وی دی سریال پایتخت رو گرفته داره نگاه میکنه.
وایمیستم جلو تلویزیون یکی دو دقیقه نگاه میکنم و میخندم!
یهو میزنم زیر گریه.
فوری میرم تو دستشویی صورتمو میشورم.
میام بیرون داداشم میگه چی شد؟
میگم هیچی!!!
ولی میدونم چی شده.
عاشق شدم.
عاشق تو.
صبح که میشه میرم دارو خونه.
شروع میکنم به کار.
دوباره خانم ......... بهم میگه: بهتری؟
منم میگم: آره خوبم!!!
اینو که میگم دوباره چشام تر میشه.
یک هفته پیش تو همین لحظه که دارم واست مینویسم.
آخرین باری بود که دیدمت.
تو این یه هفته حس میکنم اندازه چند سال پیر شدم.
تو این یه هفته این بغض لعنتی ولم نکرده.
تو این یه هفته مردم از بس چشامو بستم و تو رو کنارم حس کردم.
ولی بازشون که کردم دیدم تنهای تنهام.
تو این یه هفته اندازه تمام عمرم گریه کردم.
تو این یه هفته همش نگرانت بودم که کجایی؟ چکار میکنی؟ حالت خوبه؟
تو این یه هفته همش به این فکر کردم با کی میری دندونپزشکی؟
یادته؟ قرار بود بعد از امتحانات با هم بریم.
تو این یه هفته ...........
صبح از خواب پا میشم.
بغض گلومو گرفته.
همینجور دارم دور و ورمو نگاه میکنم.
بد جور دلم گرفته.
بی اختیار اشکم سرازیر میشه.
خودمو جمع و جور میکنم و میرم که دوش بگیرم.
میرم تو حموم و شیر آب رو باز میکنم.
میزنم زیر گریه.
زار زار گریه میکنم.
شیر آب رو میبندم.
بارون اشکام واسه دوش گرفتن کافیه.
عصر تو داروخونه همکارم دار واسم صحبت میکنه.
یه چیز جالب تعریف میکنه و من میخندم!!!
راستی من چرا میخندم؟
دلیلش چیه؟
آها ....
یادم اومد.
واسه اینه که نمیتونم جلو کسی گریه کنم.
دیشب که از دارو خونه اومدم خونه یه چیزی خوردم و خوابیدم.
ساعت یک و ده دقیقه از خواب بلند میشم نمیدونم چرا!!
دوباره به تو فکر میکنم.
یه هو یه اس ام اس میاد.
یه نگاه به گوشیم میکنم.
نه!!!!
عجب تصادفی!
یه اس ام اس از م.......
بهش جواب میدم و تا ساعت سه به هم دیگه اس میدیم.
کاش هیچ وقت صبح نشه.