نگاه
نگاه
من بازنده نگاه توام
روزی که با نگاهت وداع کردم و تو آن روز ندانستی که من بی صدا شکستم
و چقدر بی رحمانه به من تازیانه زدی و ذره ذره سوختن مرا ندیدی.
دلم برای نگاهت تنگ شده
همان نگاهی که زمستان را برایم زیبا کرد و وقتی تابستان از راه رسید
دیگر نه تو بودی و نه نگاهت.
اینک تابستان در راه است،تابستانی که فکر میکردم نگاهت مرا میخواهد
و من آرام آرام به تو دل بستم و هیجانم پرواز کرد.
تنها تو در قلب من بودی و من جرات خیانت نداشتم.
گناه من چیست؟
اینکه نگاهت را می ستایم؟!!
نمیدانم به کدامین گناه اینگونه بی قرار روز و شب با تو بودن را سپری می کنم
در خیال سیاهی که دیگر تصور نگاهت برایش کمرنگ شده و دارد محو می شود.
نرو!!
نگذار عشق بمیرد و در گورستان همیشگی قلبم دفن شود.
آخر تو نمی آیی پس من چرا انتظار می کشم؟
نمی دانم!!!
من منتظرم
یادت باشد بیایی تا نمیرد،
نمیرد بهاری که من برای تو و خودم ساختم.
بهاری که لحظه به لحظه اش پر از نگاه تو بود.َ