یادگاریهای عشق
جمعه, ۱۷ تیر ۱۳۹۰، ۰۷:۲۳ ق.ظ
بیرون می آیم و در پارک وسط میدان روی یک نیمکت فلزی مینشینم.
جرات ندارم به درون ساک نگاه کنم.
میترسم قلبم از حرکت بایستد.
ولی نگاه میکنم.
یک جعبه کادو شده سفید و نقره ای/یک کارت پستال/یک گیره چوبی کوچک به شکل قلب.
و یک عالمه پاستیل.
حضورش را به طور عجیبی حس میکنم.
دور و ورم را یواشکی بر انداز میکنم. شاید باشد.
حتما هست. چون من حسش میکنم.
راه می افتم در همان مسیری که همیشه دنبالش میرفتم تا سوار تاکسی شویم.
مثل گذشته.
ولی این بار سوار تاکسی نشدم.
آخر این بار او نبود.
من بودم و یادش.
و یادگاری هایش.
یادگاری های عشق. آن هم در این زمانه!
۹۰/۰۴/۱۷