وسعت عشق
جمعه, ۱۷ تیر ۱۳۹۰، ۰۷:۲۱ ق.ظ
مثل برق حرکت میکنم. سوار تاکسی میشوم.
خدایا چرا این تاکسی لعنتی اینقدر آهسته راه میرود؟
چرا نمیرسم؟
در بین راه به این فکر میکردم که شاید خودش هم آن اطراف باشد!
شاید بتوانم برای لحظه ای هر چند کوتاه دو باره ببینمش.
به پاسارگاد میرسم. داخل که میشوم اول به آن گوشه که همیشه مینشستیم نگاه میکنم.
چقدر جایت خالیست.
پسرک می آید و من بسته را از او تحویل میگیرم.
یک ساک دستی کوچک.
به وسعت عشق.
۹۰/۰۴/۱۷