آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

اشکهایم

پنجشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۰، ۰۷:۲۴ ق.ظ

بعد از اینکه شرق تا غرب تهران را طی کردم به میدان آزادی رسیدم.

دلم میخواست بروم روی چمنها دراز بکشم ولی نه باید میرفتم. میرفتم و میرفتم تا به جایی برسم.

گرچه بی تو مقصدم نا کجاآباد است.

تا فلکه دوم صادقیه میرم وبعد به خیابان ستارخان. همچنان به دنبال کافی نت.

چند تایی پیدا میکنم. ولی همه کوچک. مانیتورها چسبیده به هم.طوریکه تا دو سه مانیتور آن طرف تر راهم میشود دید.

ولی من دنبال تنهایی بودم. دنبال یک جای دنج.

جایی که کسی اشکهایم را نبیند.

جایی که بتوانم اشکهایم را پاک کنم.
۹۰/۰۴/۱۶
علی ...