آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

پنج شنبه آخر سال...

پنجشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۲، ۰۴:۱۶ ب.ظ
خیلی وقت بود که تصمیم داشتم پنج شنبه آخر سال

بروم سر قبر مادر بزرگت.

فقط مطمئن نبودم که امروز پنج شنبه آخر سال حساب می شود

یا که پنج شنبه آینده که روز سال تحویل است.

تا این که دیشب توی اخبار گفت که پلیس برای مسیر های منتهی

به بهشت زهرا طرح ویژه ای در نظر گرفته.

مطمئن شدم که امروز پنج شنبه آخر سال است.

رفتم سراغ گلهای خشک شده ای که از گلی که با مادر بزرگت

برایم کاشته بودی چیده بودم.

برایشان با طلق یک جعبه درست کردم و با یک روبان مشکی

تزیینش کردم.

حوالی ساعت یک ظهر از خانه زدم بیرون.

ساعت دو ونیم رسیدم کردان.

توی مسیر به این فکر می کردم که وقتی که رسیدم

چگونه قبر را پیدا کنم؟

آخر فقط یک اسم داشتم و بس.

جلوی امامزاده از ماشین پیاده می شوم و می روم داخل.

اکثر قبرها قدیمی هستند و نوع به خاک سپردن اموات هم خیلی منظم

نیست.

از آن جاهایی که دیگر کم کم دارد نسلش منقرض می شود.

مکث می کنم.

نمی دانم از کجا شروع کنم؟

کمی به جلو تر که می روم گوشی تلفن همراهم را بر میدارم

و شماره تو را می گیرم.

این کار را برای این می کنم که مثلا وانمود کنم دارم با تلفن حرف می زنم.

بعد اتفاقی حیرت انگیز رخ می دهد.

نمی دانم باید قسم بخورم یا که حرفم را باور میکنی.

توی خیال از مادر بزرگت می خواهم که کاری کند که زود تر پیدایش کنم.

توی همین افکار و خیالات هستم که صدای ضبط شده ای که همیشه

اعلام می کند که تو هنوز گوشیت را روشن نکرده ای قطع می شود.

می ایستم.

تلفن را می گذارم توی جیبم و به سمت راست می چرخم.

خودم را آماده کرده ام برای یک جستجوی دست کم نیم ساعته.

ولی وقتی به سمت راست می چرخم.

خشکم می زند.

درست رو به روی قبر مادر بزرگت هستم.

بین دو قبر که فامیلی هر دوی آنها یکی است.

سمانه و ....

فقط نگاه می کنم.

و بغض گلویم را می فشارد.

آنقدر حیرت زده ام که یادم می رود فاتحه بفرستم.

میخواهم بروم یک گالن آب بیاورم که یک زن بلند قد با دو دختر خردسال

از راه می رسد.

روی قبر سمانه یک گلدان می گذارد.

خیالمم راحت می شود.

می روم و با یک گالن آب بر می گردم که می بینم آن زن

هر سه قبر را شسته است و روی قبر مادر بزرگت هم یک سبزه گذاشته.

قبر ها را خیلی تمیز نشسته است.

می خواهم جلو بروم و قبر را بشویم.

ولی می ترسم بپرسد شما چه کاره هستید و از این حرفها.

پیش خودم می گویم اگر پرسید می گویم دیشب خواب این خانم

را دیدم و اصلا نمی شناسمش.

ولی منصرف می شوم.

گالن آب را روی یک سنگ قبر میگذارم که درست پایین قبر مادر بزرگت است

و خیره می شوم به قبر.

این بار فاتحه می خوانم.

کم کم چند نفر دیگر می آیند و سر قبر می ایستند.

نفرات جدید قبر آخری که به نام عذرا بود را نیز می شویند و بالا تر از قبر

سمانه که فامیلی آن هم با عذرا یکیست.

کمی دور تر می روم مبادا جلب توجه کنم.

خدا خدا می کنم که برای لحظه ای خلوت شود آنجا.

که نمی شود.

مرده می روند زنها می آیند و آنها هم که می روند بچه ها ول کن نیستند.

همچنان منتظر می مانم. شاید تو بیایی و ببینمت.

ولی بی فایده است.

باران شروع می کند به باریدن.

همانجا می ایستم.

زیر باران.

کنار قبر آن شهید که پایینش یک نیمکت سیاه فلزی کار گذاشته اند.

برای این که کسی متوجه حضورم نشود هی سر این قبر و آن قبر می روم.

و بعد در حالی که ساعت چهار و بیست دقیقه شده به ناچار آنجا را ترک می کنم.

توی خیابان دنبال یک تلفن همگانی می گردم.

برا این که هنوز مطمئن نیستم که بر گردم یا نه.

بالاخره یک تلفن عمومی پیدا می کنم و شماره خانه شما را می گیرم.

پنج الی شش بوق می خورد و کسی بر نمی دارد.

می گویم پس شاید توی را باشید و بالاخره می آیید.

ولی ناگهان تو جواب می دهی.

بله؟

و من سریع کارت تلفن را بیرون می کشم.

قربان آن صدایت بشوم الهی.

همچنان آرامش بخش ترین چیز روی زمین است.

بی هیچ رقیبی.

حالا که م صدایت را شنیده ام و هم مطمئن شده ام که در خانه ای

کاری ندارم جز برگشتن.

و اگر زنده بودم هفته بعد گلهای گلدان مادر بزرگ را می گذارم سر قبرش.

اگر آمدی برشان دار.

۹۲/۱۲/۲۲
علی ...