آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

صد و بیست کیلومتر دور تر کنار تو

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۱، ۰۵:۰۷ ب.ظ

ساعت سه صبح از خواب بیدار شدم

قرار بود ساعت شش صبح پادگان باشیم

وسایلم را آماده کردم، لباسهایم را پوشیدم.

چند تا اس ام اس بهش دادم و گوشیم رو خاموش کردم.

زنگ زدم به آژانس که یک ماشین برایم بفرستد.

ماشین که آمد خدا حافظی کردم و سوار شدم.

باران می بارید.

به هیچ کس و هیچ چیز فکر نمی کردم.

جز تو.

کمی از حرکتمان نگذشته بود که...

از پخش ماشینی که سوارش بودم آهنگی پخش شد که دیوانه ام کرد

اگه یه روز بری سفر/ بری ز پیشم بی خبر

اسیر رویاها میشم/ دوباره باز تنها میشم

به شب میگم پیشم بمونه/ به باد میگم تا صبح بخونه

بخونه از دیار یاری/ چرا میری تنهام میذاری

اگه فراموشم کنی/ ترک آغوشم کنی

پرنده دریا میشم/ تو چنگ موج رها میشم

به دل میگم خاموش بمونه/ میرم که هر کسی بدونه

میرم به سوی اون دیاری/ که توش منو تنها نذاری

اگه یه روزی نومتو تو گوش من صدا کنه/ دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه

به دل میگم کاریش نباشه/ بذاره درد تو دوا شه

بره توی تموم جونم/ که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت می خواد/ یار یکدیگر باشیم

مثال ایوم قدیم/ بشینیم و سحر پا شیم

باید دلت رنگی بگیره/ دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری/ که توش منو تنها نذاری

اگه میخوای پیشم بمونی/ بیا تا باقی جوونی

بی تا پوست و استخونه/ نذار دلم تنها بمونه

بذار شبم رنگی بگیره/ دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری/ که توش منو تنها نذاری

بغض گلوم رو گرفته بود.

این آهنگ فقط یه آهنگ نبود.

یه دنیا خاطره بود.

آهنگی که هر جا پا میذاشتیم پخش می شد.

تو تاکسی/رستوران/فروشگاه و...

خلاصه رسیدم میدون توحید.

بارون شدیدتر شده بود.

رفتم اون سمت میدون و از یه باجه تلفن زنگ زدم به دوست دوستم.

آدرس خونشون رو گرفتم و رفتم سمت خونشون.

تو کوچه که بودم مردی قد کوتاه و ژولیده ازم پرسید:

کبریت یا فندک داری سرکار؟

گفتم: نه

بعد یارو که فکر میکرد منم از این سربازا هستم که تو کف سیگارم بهم گفت:

سیگار میخوای سرکار؟

منم دوباره گفتم: نه، سیگاری نیستم.

با گفتن این جمله مرد راهشو گرفت و رفت.

منم رفتم به سمت آدرسی که دوست دوستم داده بود.

دفعه اول پیدا نکردم، یه بار دیگه کوچه رو بالا و پایین کردم.

تا این که دوستم اومد تو کوچه.

رفتم پیشش، اونم لباس سربازی پوشیده بود.

کلی همدیگه رو مسخره کردیم.

بعد من جریان اون مرد ژولیده که دنبال فندک بود رو واسش گفتم.

رسیدیم جلوی خونه. در پارکینگ باز بود. رفتم داخل.

دوست دوستم اومد، ماشین رو برد بیرون و ما سوار شدیم.

و حرکت کردیم به سمت پادگان.

زیر بارون.

با بغض، نگاهم به تابلوهای کنار اتوبان بود.

حس عجیبی داشتم. اولین بار بود که اینقدر ازت دور می شدم.

حدود ساعت شش رسیدیم به جایی که برای اولین بار

تقریبا صد و بیست کیلومتر از تو دور شدم.

ولی این جسمم بود که این قدر از تو دور بود.

دلم همونجا بود. کنار تو.

۹۱/۰۳/۱۲
علی ...