آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

از هیچ به همه.

چهارشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۰، ۰۹:۳۴ ق.ظ
دوباره پیاده راه افتادم تو خیابون. هی به خودم میگم آخه اینم جا بود که تو اومدی؟

باید میرفتم یه جای خلوت یه جا که هیچکی نباشه. فقط خودم باشم و یادت. خودت که پیشم نیستی!!!

ولی همینطور که دارم میرم احساس میکنم همه چیز خاکستریه. هیچی رنگ نداره. میرسم به ساختمون تئاتر شهر.

یه نگاه به ساختمونش میندازمو اااااه میکشم. آخه میخواستم اگه پا داد یه بار که مراسمی/فستیوالی چیزی بود با هم بیایم اینجا.

غرق در افکار خودم رفتم و رفتم دیگه داشتم از گرما میمردم. ای کاش که میمردم.

نزدیک پل روشندلان.اول خیابون بهار چشام دیگه داشت سیاهی میرفت.

یه لحظه چشامو بستمو به لحظه های باتو بودن فک کردم اون چهره معصومت رو به یاد آوردم و یه نگاه به عکست کرد.

وقتی دیدمت باز از هیچ به همه رسیدم.

 

۹۰/۰۴/۱۵
علی ...