آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

کافه نادری

پنجشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۰، ۰۹:۵۳ ب.ظ

 میرسیم چهار راه جمهوری

سوار تاکسی میشیم و میریم تا نزدیکیای چهار راه استانبول

بهش گفتم که میخوام کجا ببرمش

بهش گفتم میخوام ببرمش پاتوق روزای تنهاییم

یه کم زود تر پیاده میشیم

اون یه کم از مسیرم که مونده پیاده میریم

یه چیزی حدود صد و چهل پنجاه متر

بهش میگم میخوام ببرمت چهل سال قبل

همون سالهایی که دوستشون داری

میرسیم

کافه نادری

یه کافه دست نخورده و بکر

میریم تو

کلی ذوق زده شده

منم همینطور

از اینکه خوشحاله دارم بال در میارم

از گارسون میپرسم

غذا دارین؟

میگه نخیر

حالم گرفته میشه آخه میخواستیم با هم یه جوجه مشتی بزنیم به بدن

تازه کلی نقشه کشیده بودم که به گارسون بگم اجازه بده خودم واست میزو بچینم

خب نشد دیگه

دو تا قهوه سفارش دادیم و شروع کردیم به حرف زدن

بعد که قهوه هامون تموم شد

دوباره شروع کردیم به حرف زدن

که یه دفعه گارسون که یه آدم پیر و کم حوصله بود جلو اومد و با گفتن جمله

چیز دیگه ای میل ندارین؟ به صورت غیر علنی باهامون خدا حافظی کرد

ما هم به ناچار خدا حافظی کردیم و زدیم بیرون

البته قبلش رفتیم تو حیاط پشت کافه

اون رفت دستشویی منم واسه خودم ول میچرخیدم و خدا رو شکر میکردم

شکر واسه این که یه بار دیگه کنار عشقم نفس میکشم

از دستشویی که اومد دیدیم یه پیرمرده وایستاده بالای پله های که به حیاط ختم میشد

فهمیدم کارش چیه

کسایی که میرفتن دستشویی بهش پول میدادن

هرچی جیب و کیف پولم و گشتم پول خورد نداشتم

همش پنج تومنی بود

اونم کیفشو گشت

اونم نداشت

به ناچار یه دو هزار تومنی داد بهش

منم به پیرمرد گفتم

یه هزار تومنی به ما بدی درست میشه

هزار تومنو ازش گرفتیم و با خنده بهش گفتم

گرون ترین دستشویی عمرتم رفتی

خندیدیم و رفتیم سمت راهرو خروجی

تو راهروی که از کافه به سمت خیابون میرفت یه تلفن عمومی بود

از اون سکه ای ها با شماره گیر چرخون آنالوگ

رفتیم تو باجه تلفن و دو تا یادگاری نوشتیم

که فکر کنم حال حالا ها اونجا بمونه

۹۰/۰۸/۱۲
علی ...