آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

یـا د د ا شـــــــــــــتــهـا ی ر و ز هــــــــــا ی د لـــــــــــــــتـنگی...

آخه من با خاطراتت چه کنم؟

درود بر انسانهای خوب، آنان که دراندیشه دیگران تصویر زیبا می نگارند، تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند... و بی شک تو از آن دسته ای. و برای همیشه در یاد و قلبم ماندنی هستی. تو فرشته ای هستی که هرگز تکرار نخواهد شد.

۲۸ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

امروز گلهایی را که قلمه زده بودم را توی گلدانهای جدید کاشتم.

مراقب گلهایت هستم م.... جان.

تو مراقب خودت هستی گل من؟

۱۱ دی ۹۲ ، ۱۱:۴۳
علی ...
خدایا

حال م....یم را خوب کن

و

مراقبش باش.

۱۱ دی ۹۲ ، ۱۱:۴۱
علی ...
دلم واست بد جور تنگ شده م.... جان.

۲۷ ساعت و ۳۷ دقیقه شده که ازت بی خبرم.

نگرانتم.

مواظب خودت باش عزیزم.

۰۸ دی ۹۲ ، ۱۸:۴۲
علی ...
من شدم شادروان

روی گورم ننویسید ناکام

چون که در لحظه ی آخر یارم

کر د مرا بوس یواش و آرام

                                       (علی)

۰۸ دی ۹۲ ، ۱۷:۴۲
علی ...
درست صبح روزی که علی قرار بود بمیرد برای آخرین بار سراغ فرشته رفت.
علی درد داشت، علی می خواست بمیرد.
هر وقت علی تنها بود با فرشته حرف می زد.
و علی همیشه تنها بود.
آن روز فرشته طبق معمول جلوی علی ظاهر شد.
مثل همیشه.
زیبا بود.
آنقدر زیبا بود که علی هر وقت می دیدش خشکش می زد.
آرامش عجیبی به همراهش همه وجود علی را در بر میگرفت.
هر چه باشد او فرشته بود.
و علی اگر بشود گفت آدم! یک ادم بود.
یک آدم تنها.
فرشته از علی پرسید:
چی شده علی؟
علی گفت میخواهم با تو حرف بزنم، دلم گرفته.
و فرشته گوش داد.
علی گفت:
می دانم که تو هم تنها هستی فرشته و کمتر کسی با تو حرف می زند
اصلا تو را به چشم فرشته نمیبینند که بخواهند با تو حرف بزنند،
 فکر می کنند تو هم یک آدم هستی مثل بقیه.
یک آدم معمولی!
اصلا منفعتشان در این است که تو را و خوبی های تو را نادیده بگیرند.
شاید بعد از من کسی  تو را فرشته صدا نزند.
مبادا نگران شوی، مبادا فکر کنی تو هم رنگ و بوی زمین را گرفته ای.
نه.
تو برای همیشه فرشته بودی و خواهی ماند.
میخواستم به تو بگویم چرا اینطوری شده ایم ما آدمها؟
چقدر جان سخت شده ایم ما آدمها!
آدمها که درست نیست، آخر آدمها سالهاست که نسلشان منقرض شده،
آدمها تاب نیاوردند این روزگار را، آنها را که قلبی در سینه داشتند را میگویم.
آنها تاب نیاوردند که ببینند زنی را که شوهر دارد
و بر مردان غریبه اسم دوست میگذارد،
یک مرد را که حواسش بیشتر به اندامهای زن همسایه است،
تا نیاز های همسر و فرزندش.
مردمانی که ندیده از گناه دیگران می گویند و نمی فهمند
که خدا گناهان آنها را هم می بیند و هیچ نمی گوید.
آدمها این وضع را که دیدند مثل نهنگها دسته جمعی خود کشی کردند،
ما هم هرچه فکر کنیم نخواهیم دانست که آدمها برای چه خود کشی کردند!
فرشته گفت:
این معماییست که برای حل کردنش نیازی به داشتن فکر و مغز نیست!
باید با قلب خود پاسخش را بیابی.
و من گفتم:
قلب؟!!!
چی هست این که میگویی؟
فرشته یادش آمد که نسلی که بعد از آدمها گام بر این زمین نهاد که قلب نداشتند،
همه چیزشان شبیه به آدمها بود ولی توی سینه هایشان یک حفره خالی دیده میشد،
درست اندازه مشت خودشان،
ولی یک چیز جدید تر داشتند که اسمش را گذاشته اند مغز!
یک مغز دارند بزرگتر از همه جانوران! همه بد بختیشان هم از همین مغز بزرگ است،
مغز پیچیده است.
درونش هزار چیز عجیب و غریب جا میشود.
دروغ می بافد.
تازه، شنیده ام دانشمندان مغز بعضی ها را که مرده اند را نگه می دارند
و رویش آزمایش می کنند!
ولی خیلی با این قلب که میگویی کاری ندارند،
فرشته گفت:
چون قلب جای عشق است و بس.
نه حساب کتاب میکند،
نه در پی سود و زیان است.
قلب ساده است.
تجزیه و تحلیل نمی خواهد.
از ته دل آآآه... کشیدم و گفتم:
دلم بد جور قلب میخواهد فرشته،
کاش برایم دعا میکردی که خدا به من یک قلب بدهد.
هر چه باشد تو فرشته ای، تو پاکی،
خدا رویت را زمین نمی اندازد.
فرشته نگاهی به من کرد و گفت:
مطمئنی که قلب میخواهی؟
گفتم: معلوم است که میخواهم، زود باش، زود باش برایم یک قلب از خدا بگیر.
فرشته گفت: داشتن قلب درد به همراه دارد در این زمانه.
دردش را تحمل میکنی؟
گفتم مرا نترسان از درد،
خیلی وقت است که درد دارم، این قدر درد دارم که نگو و نپرس.
نهایتش این هم میشود یک درد روی دردهای دیگر.
فرشته پاسخ داد:
این یکی فرق میکند، از من گفتن بود.
بعد رو به آسمان کرد و زیر لب چیزی گفت.
بعد نگاهی معصومانه به من کرد و با چشمانی که اشک در آن حلقه بسته بود گفت:
علی من را ببخش.
ناگهان درد شدیدی تمام بدنم را فرا گرفت.
قفسه سینه ام داشت از جا کنده میشد،
میخواستم گریه کنم اما جلوی خودم را گرفتم.
نگاهی به حفره خالی روی سینه ام کردم.
واااااای خدای من!
یعنی درست می بینم؟
درون حفره قلبی در حال جوانه زدن است،
با وجود دردی که همه تنم را در بر گرفته فریاد میزنم:
من قلب دارم.....من قلب دارم.....
ممنونم فرشته
به لطف ت و دعایت من اکنون یک قلب دارم.
درد دارد ولی دردش لذتبخش است.
آدم خوشش می آید از این درد.
علی به فرشته گفت:
فرشته حالا فهمیدم که چرا آن همه جان سخت شده بودیم ما آدمها!
دلمان میخواست بمیریم ولی نمی مردیم،
زنده بودیم، همه چیز را لمس میکردیم ولی هیچ چیز را حس نمی کردیم،
زجر می کشیدیم و زجر می کشیدیم،
می دانستیم جنگ بد است ولی همه جا جنگ به راه می انداختیم،
می دانستیم که جنگلها دارند نابود میشوند ولی باز درختان را قطع می کردیم،
می دانستیم انرژی آسان به دست نمی آید ولی آن را اسان هدر می دادیم،
می دانستیم سیگار بد است ولی روی همه ماشینهایمان قبل از هر چیز
یک فندک کار میگذاشتیم،
و از همه مهمتر همدیگر را دوست نداشتیم،
به هم سلام نمی کردیم و لبخند نمی زدیم،
و اگر لبخندی و سلامی بود از روی پیامی بود که مغز به ما می داد.
اگر منفعتی بود سلام میکردیم، جلوی پای زنان ترمز می زدیم که سوارشان کنیم،
و اگر نه رویمان را می کردیم آن ور، انگار نه انگار که کسی مشکلی دارد.
علی که حالا صاحب یک قلب شده بود به فرشته گفت:
می دانی؟ می خواهم یک چیزی را به تو بگویم.
فرشته گفت: بگو می شنوم.
علی گفت: راستش از آن لحظه که برایم قلب گرفتی یک حسی دارم!
فرشته گفت چه حسی؟
نگفتم درد دارد؟
خودت خواستی.
گفتم: نه،دردش را نمی گویم، یک حس خوبی دارم!
فرشته گفت: خب بگو.
علی نگاهی به چشمان فرشته کرد و گفت:
دوستت دارم.
فرشته با عصبانیت گفت: این یکی دیگر دیوانگیست،
تو همان درد داشتن قلب را تحمل کن دوست داشتن پیشکش.
این یکی که تو میگویی دیگر شوخی نیست.
تو الآن یک قلب داری، دوست داشتن من به تو صدمه میزند،
من و تو از جنس هم نیستیم.
علی خواهش کرد، التماس کرد، گریه و زاری کرد،
که من نمیدانم اینها که تو میگویی یعنی چه، من از وقتی که صاحب قلب شدم
فهمیدم که دوستت دارم.
تو خودت به من قلب دادی، گفتی که قلب ساده است، قلب خوب است.
یادت رفته به همین زودی؟
فرشته گفت: نه، نه، نه.
یادم نرفته ولی دوست داشتن که یه همین سادگی ها نیست.
خودت را دستی دستی نابود میکنی علی جان،
ما از هم فاصلی داریم، جنسمان از جنس یکدیگر نیست،
نه، هرچه فکر میکنم میبینم نمی شود.
علی گفت فکر میکنی؟
مگر قلب هم فکر میکند؟
تا جایی که یادم هست این کار مخصوص مغز است،
من با قلبم تو را دوست دارم
و تو آن وقت با مغز فکر میکنی و جوابم را می دهی؟
من فکری نمیکنم، من تو را دوست دارم، میفهمی؟
دوستت دارم،
می خواهم فرشته من باشی، برای خود خود خودم باشی.
فرشته گفت: کاش به تو قلب نمیدادم.
گفتم حال که دادی، پس خواسته ام را رد نکن.
فرشته گفت که قبلا هم کسانی بوده اند که حرف مرا زده اند،
گفت: من از دوست داشتن ها زخم خورده ام تو دیگر زخم نزن بر من،
بعد قلبش را در آورد و نشانم داد.
مثل یک تکه الماس شفاف بود و برق میزد!
از این طرفش می شد آن طرفش دید،
ولی از نزدیک که نگاهش میکردی ترک ترک بود.
گفت: دیدی؟ این ترکها اثر همین کلمه به ظاهر ساده هستند.
گریه ام گرفته بود، چرا باید عده ای قلب یک فرشته را بشکنند؟
او که فقط خوبی بود و خوبی، پس چرا این بلا را سرش آورده بودند؟
به فرشته گفتم غصه نخور، من واقعا دوستت دارم.
اگر آنها با این کلمه به تو صدمه زدند من با این کلمه مرهمی می شوم روی زخمهایت.
آنها که قلب نداشتند، تو که میدانستی، پس چرا به حرفشان گوش دادی؟
گفت: ما فرشته ها همیشه اینطوری هستیم.
فکر نمیکنیم که کسی بد باشد، میگوییم همه خوب هستند، حتی اگر بدی ببینیم.
الآن هم اگر به تو میگویم نه به این معنی نیست که تو بد هستی،
ولی من می ترسم، دوست داشتن چیز خطرناکیست.
من هم گفتم: من نمی ترسم، من تو را دوست دارم، هر چه که بشود مهم نیست.
فرشته گفت باشد، قبول.
علی از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و فرشته با مهربانی به او نگاه می کرد
و لبخند می زد. اما در قلبش طوفانی به پا بود.
نگران بود.
نگران هزار و چهارده روز دیگر.
روزها یکی پس از دیگری می گذشتند و علی هر روز بیشتر و بیشتر
فرشته را دوست میداشت.
آنها از هم دور بودند، فرشته در آسمان بود و علی روی زمین.
خیلی کم همدیگر را می دیدند، هفته ای یا ماهی یک بار.
فرشته اکثر اوقات علی را به یک چای مهمان می کرد با چند خرما و چند تکه نبات.
چای می ریخت و می نشست کنار علی.
با هم حرف می زدند می خندیدند  و چای یخ میکرد و سرد سرد چای را میخوردند.
گاهی فرشته از آسمان برای علی هدیه ای می آورد.
علی همه را نگه می داشت، استفاده نمیکرد، میگفت حیف است،
خراب می شوند، بوی فرشته را می دهند آخر.
روزها گذشت و گذشت تا که روز هزار و چهاردهم رسید،
روزی که از اول فرشته نگرانش بود،
آن روز فرشته به علی گفت که باید برود،علی باورش نمی شد،
نمی خواست که باور کند،
برای همین روز آخر علی خیلی حرف نزد،
علی سرد بود، مثل فصلی که تازه داشت شروع می شد،
زمستان.
فرشته گفت دیدی گفتم دوست داشتن درد دارد؟
دیدی گفتم ما از جنس هم نیستیم؟
گفت: من دیگر باید بروم مراقب خودت باش.
علی مسخ شده بود،
موقع رفتن علی قلبش را به فرشته داد،
گفت: پیش تو باشد، اینجا پس از تو دیگر نیازی به قلب ندارم،
بعد از فرشته پرسید:
قلب علی مال کیه؟
و فرشته پاسخ داد:
مال خود خود خود... م.....
علی گریه کرد.
فرشته رفت، درست در ساعت شش و سی و شش دقیقه
در روز هزار و چهاردهم از دوستیشان.
علی همان جا در همان ساعت و همان روز
در حالی که به فرشته نگاه میکرد که به سمت بالا میرفت
روی سنگفرش پیاده رو مرد.

                                                                                   (علی)

۰۸ دی ۹۲ ، ۱۷:۳۶
علی ...
دستانم یخ کرده

نوشتن باشد برای وقتی دیگر

یک چیز مهم را بگویم و بروم

دوستت دارم

۰۶ دی ۹۲ ، ۱۴:۲۳
علی ...
وقتی حرف دوری و رفتن پیش می آید

تازه میفهمم که چه قدر به ماندنت نیاز دارم.

                                                                                (علی)

۰۶ دی ۹۲ ، ۱۴:۱۴
علی ...
هر چقدر زور میزنم که بنویسم نمیتوانم

شده ام مثل کسی که توی خیابان ماشین به او زده

به ظاهر چیزی نشده ولی نمیتواند حرف بزند

درد برخورد را به یاد نمی آورد

زبانش گرفته

فریاد نمیتواند بزند

اینها مصائب یک برخورد است

راستی مصائب جدایی را چگونه میتوان گفت؟

بگذار سکوت کنم.

چیزی نگویم بهتر است.

۰۶ دی ۹۲ ، ۱۴:۱۱
علی ...