صبح روز پنج شنبه ساعت هشت و نیم قرار شد همدیگر را ببینیم.
با تاخیری تقریبا چهل و پنج دقیقه ای رسیدم سر قرار.
دیدمش که دارد با تلفن همراهش شماره ام را میگیرد درست زیر پل بود.
مثل همیشه با وقار جذاب و دوست داشتنی.
حتی بیشتر از همه دفعاتی که دیده بودمش.
تلفن همراهم زنگ خورد.
خودش بود.
نشانی تاکسی که در آن بودم را دادم و پس از اندکی جستجو من را دید.
من هم از صندلی جلو بلند شدم و در عقب تاکسی را باز کردم.
آمد و نشست روی صندلی عقب تاکسی درست پشت سر راننده.
من هم در سمت راستش نشستم و پس از بستن درب تاکسی حرکت کردیم.
بعد از چند دقیقه به بزرگراه رسیدیم و پس از چیزی حدود یک ساعت رسیدیم "ظهیر الدوله".
رفتیم تو خیلی فضای آرومی داشت. یه خانم نسبتا جوان نشسته بود روبری در
روی یک صندلی پلاستیکی. ازش پرسیدیم : ببخشید خانم قبر فروغ کجاست؟
گفت: برید داخل.
تا برسیم به قبر فروغ شروع کردیم به خوندن شعر ها و اسمهای روی سنگهای قبر.
خیلی جالب بود جفتمان اولین بار بود که میامدیم ظهیر الدوله.
اولین فاتحه را سر قبر ملک الشعرای بهار خواندیم . بعد رفتیم سر قبر فروغ
روی سنگ قبرش نوشته بود:
من از نهایت شب حرف میزنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف میزنم / اگر به خانه من آمدی برای من /
ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه / که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
برای فروغ هم فاتحه ای فرستادیم ودر همان حین رو به من کرد وگفت: چه بوی خوبی میاد اینجا!!
و من به مردی که بالای قبر فروغ شمع روشن میکرد اشاره ای کردم و گفتم: عطر این یارو هستش فکر کنم!
خندید و گفت: نه دیونه فکر نکنم. راست میگفت عطر عجیبی همه جا را فرا گرفته بود. که هر چه گشتیم
سر چشمه اش را نیافتیم.
گفت شبیه عطر شکوفه سنجد میمونه. من هم که تا بحال شکوفه هیچ درخت سنجدی رو بو نکرده بودم
گفتم : نمیدونم! شاید!
و شروع کردیم به جست و جو برای یافتن قبرهایی دیگر همچون
قمر الملوک/ایرج میرزا و.....
در این بین یک چیز توجهمان را جلب کرد. مردی که بالای قبر فروغ نشسته بود با وسواس خاصی
به قبر فروغ رسیدگی می کرد! انگار که از بستگانش باشد. کنجکاو شدیم و باز به سر قبر فروغ رفتیم
بعد از کمی دست دست کردن از آن مرد پرسیدیم: با فروغ آشنایی دارین شما؟
و مرد در جواب ما گفت: نه! ده دوازده ساله که میام سر قبرش, هر هفته میام چند بار هم که نیومدم اومده
به خوابم, چند سال پیش تصادف کردم نتونستم بیام فروغ اومد به خوابم و بهم گفت: چرا نمیای سر بزنی
بهم؟ من اینجا از تو واسه همه تعریف میکنم.
مرد در ادامه گفت: یکی دو بار هم از قصد نیومدم ببینم میاد به خوابم دیدم که نه نیومد, به همین خاطر هر هفته
میام و واسش سی تا شمع روشن میکنم
از آن مرد خداحافظی کردیم و دوباره شروع کردیم به جستجو برای یافتن قبر کسانی که میشناختیم.
یکی یکی پیدایشان کردیم و شعرهای روی سنگ مزارشان را خواندیم.
به قبر ایرج که رسیدیم فاتحه ای خواندیم و کلی به شیطنتی که در شعر ایرج نهفته بود خندیدیم.
چند تایی هم از سنگ قبرش عکس گرفتیم. کم کم آماده شدیم که برویم. آرام آرام در حالی که نوشته های
روی سنگ قبر ها را میخواندیم از قسمت انتهایی که با فنس فلزی از قسمت جلویی جدا شده بود خارج
شدیم. چند قدمی که رفتیم همان زنی که روی صندلی پلاستیکی نشسته بود و آدرس قبر فروغ را از او
پرسیده بودیم جلویمان ظاهر شد. و با حالتی که به نظر من خجالت کشیدن بود گفت: اگه میخواین یه کمکی
بکنید. گر چه جمله ای که آن زن گفت به هیچ وجه دستوری نبود ولی به نظرم دستوری درونش نهفته بود.
یک هزار تومانی به او دادم. تشکر کرد و خود را از سر راهمان کنار کشید. کمی که جلو تر رفتیم
به من گفت کاش میشد همه جزییات را حفظ کرد, همه جزییات این فضا و این روز ها را, من هم
حرفش را تایید کردم و بعد کنار قبر هایی رفتیم که درست جلوی ورودی ظهیرالدوله بودند, از در که وارد
میشدی سمت راست, و حال که داشتیم میرفتیم بیرون سمت چپ ما قرار داشتند, چند تا از سنگ قبر ها
که خیلی قطور بودند را به من نشان داد و گفت: چه با مزه ان!! و خندید و من نیز به نشانه تایید حرفش
خندیدم. و آخر سر برای همه مردگان یک فاتحه خواندیم, من چند تایی عکس گرفتم و رفتیم بیرون.
داخل کوچه که شیب ملایمی داشت و وسطش چند پله ای هم داشت ایستادیم البته در سمت راست
کوچه در ست جایی که سطح شیبداری درست کرده بودند برای معلولین و کسانی که از ویلچیر
استفاده میکنند. از روی دیوار کوتاه ظهیرالدوله که نهایتا به یک و نیم متر میرسید, نگاهی دوباره به داخل
انداختیم, به جایی که درست پشت قبر ملک الشعرا بود و به ظاهر مسیر ورود به انجا را بسته بودند و پس
از مکث کوتاهی به سمت تاکسی رفتیم.
راننده تاکسی دوستم بود و آنجا منتظر مانده بود که ما را ببرد "دربند" به تاکسی که رسیدیم خواب بود.
شیشه جلو هم پایین بود, درست به اندازه ای که یک دست راحت داخل میشد. اول خواستم آهسته
در عقب را باز کنم ولی قفل بود, خیلی آهسته بی اینکه دوستم از خواب بیدار نشود دستم را از شیشه جلو
داخل کردم که قفل در را باز کنم که بی نتیجه بود و دوستم بیدار شد.
دوستم گفت: چه عجب اومدین!!!!
من هم گفتم: تو که خواب بودی! پس من کرایه بهت نمیدم, میخواستم دو هزار تومن بهت بدم حالا هزار
تومن بیشتر بهت نمیدم.
خندید, ماشین را روشن کرد و وقتی که ما نشستیم داخل ماشین گفت: نمیدونم این ماشینه که این جلو
بود کی رفت!!!
به ماشینی اشاره میکرد که وقتی آنجا پارک کردیم درست جلوی ما بود و پارک کردن ما باعث میشد
به مشکل بتواند از آنجا خارج شود.
همینطور که در مسیر میرفتیم به یک مرسدس بنز "
SL 500" برخوردیم کلی راجع به ماشین و کسی که پشتفرمان آن ماشین نشسته بود حرف زدیم و برای این که خیلی نداشتن همچنین ماشین لوکسی آزارمان ندهد
بحث را به شوخی میکشاندیم.
درست در میان این حرفها به این فکر میکردم که با پول همین یک ماشین شاید نود و نه درصد مشکلاتم
برای رسیدن به کسی که درست در یک وجبی من نشسته بود ولی مسیر رسیدن به او خیلی بیشتر
از یک وجب بود را حل کند. در همین افکار بودم که به میدان دربند رسیدیم و به سمت دربند حرکت خود را
ادامه دادیم. چند جایی جای پارک پیدا کردیم ولی دلمان راضی نشد آنجا پارک کنیم چون فاصله اش با جاییکه
می خواستیم برویم زیاد بود. بعد دیگر به جایی رسیدیم که باید پیاده میشدیم, چون دیگر جای زیادی نبود
که خواهیم پارک کنیم یا جلو تر برویم.
کمی قبل تر از یک فروشگاه جای نسبتا مناسبی پیدا کردیم. همین که خواستیم پارک کنیم مسئول
فروشگاه غر و اند کرد وگفت: اینجا پارک نکنین, الان بار میاد میخوایم بار خالی کنیم.
به دوستم گفتم: ولش کن یارو مشکل داره بریم یه جا دیگه.
بعد دوستم به من گفت: شما برین من یه کاریش میکنم.
بعد دو تایی پیاده شدیم و اولین چیزی که نگاهمون رو جلب کرد ویترین یه مغازه عروسک فروشی بود.
درست وسط ویترین دو تا از عروسکی که براش گرفته بودم رو گذاشته بودن
اسمش هم گذاشته بود "فلورنتینا" اسم یکی از شخصیت های رمان "عشق در سالهای وبا" نوشته
"گابریل گارسیا مارکز" رمانی که خیلی ازش خاطره داشتیم.
بعد دو نفری شروع کردیم به حرکت به سمت کوه.
هنوز چند قدمی نرفته بودیم که هوس کردیم کی آلوچه یا لواشک بخریم.
جلوی یکی از مغازه ها ایستادیم و شروع کردیم به دیدن آلوچه ها و لواشکهایی که
بد جور آب لب لوچه مان را راه انداخته بود.
پیشنهاد داد که ذغال اخته بخریم روی ذغال اخته ها به اشتباه نوشته بودند "ذغالخته".
خلاصه از همان ذغالخته ها!!! یک ظرف کوچک خریدیم از صاحب مغازه پرسیدم چقدر شد؟
گفت سه هزار تومان. برای آن مقدار که کمی گران بود ولی کلا این جور جاها رسم بر این است
که همه چیز را دولا پهنا حساب میکنند. با یک ظرف ذغال اخته به سمت بال راه افتادیم.
توی راه حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم ازهمه چیز از آگذشته ها تا آینده های دور
توی مسیر به پیر مردی بر خوردیم با ریش سفید و بلند. پیر مرد فال میفروخت.
آن هم به شیوه ای که دیگر خیلی سال بود منسوخ شده بود. با دو تا مرغ عشق
برای مرغ عشقهایش اسم هم گذاشته بود فکر کنم بیژن و بابک. البته فکر میکنم.
پیرمرد دست در قفس کرد و یک مرغ عشق زرد رنگ را که نمیدانم بابک بود یا بیژن بیرون آورد
از پیر مرد پرسیدم چند است کفت یه تومن!! منظورش همان هزار تومان بود. گفتم پس یکی بده.
پیرمرد مرغ عشق را کمی بالای فالها تکان داد و مرغ عشق یکی را برداست و دوباره این کار را تکرار کرد.
این همدستی بابک یا نمیدانم بیژن با پیر مرد هم در نوع خودش جالب بود!!!
خلاصه دو هزار تومن را دادم و دباره به سمت بالا حرکت کردیم.
در مسیر به مردی برخوردیم که خطاطی میکرد و هنر خود را در ملاء عام به نمایش در می آورد تا بلکه پولی
کاسب شود روبرویش هم پیر مردی بود با صورت تراشیده و سبیل بلند و سفید.
گردنبند میفروخت. آنها را روی دیواری کوتا از جنس سیمان چیده بود و برای اینکه آسیبی به اجناسش نرسد
زیرشان یک موکت جگری رنگ پهن کرده بود. کمی جلو تر هم باز پیرمردی لاغر اندام ویولون مینواخت. بیچاره تر
از همه مینمود. هنرش را به رایگان در اختیار مه رهگذران قرار میداد. صدای آهنگ سازش در میان صدای امواج
خروشان رودخانه غرق میشد. و کمتر کسی را میشد دید که پولی به او بدهد.
در مسیری که میرفتیم گاهی بوی کباب هوش از سرمان میبرد و گاهی بوی شبیه به بوی آغل گوسفندان
آزارمان میداد.
کمی جلو تر روی یک پل ایستادیم و کمی ذغال اخته خوردیم و چند غازی که توی رودخانه بودند را تماشا
کردیم.
کمی بعد هم به بهانه خستگی یک جا نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن و از این گفت که در آینده
چگونه زندگی کنیم, از سبک زندگی مور علاقه خودمان و این که یک وقتهایی بهتر است که تنهایی به
یک جای خلوت و دنج برویم, به دور از هیاهو همهمه شهر و فامیل و آشنا.
دوباره رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به انتهای راه رسیدیم. جاییکه یک تابلو مانع از ادامه دادنمان میشد.
رویش نوشته بود: ورود ممنوع. ملک شخصی.
پس از کمی مکث برگشتیم. زیر یک دالان که سقفش از تیرکهای چوبی بود یک یادگاری نوشتیم از پایین ترک
هفتم سمت چپ با کلید نوشتیم
AM و بالای آن هم تاریخ زدیم, "هفدهم فروردین نود و یک".در راه برگشت به جایی که از قبل نشان کرده بودیم رفتیم. جای دنج و خلوتی بود کنار رودخانه داخل محوطه
چند تخت گذاشته بودند دور بعضی ها را هم با نایلون پوشانده بودنک بیشتر به درد روزهای سرد و بارانی
میخورد. چند لحظه ای نشستیم اما خبری از گارسون یا کارگر یا هر کسی که سفارش نهار را به او بدهیم نشد
محوطه حدودا ده یازده پله ای از گذر اصلی که محل عبور مردم بود پایین تر بود.
بالا رفتم و گفتم ببخشید اقا این پایین به شما مربوط میشه؟
مسئول اون رستوران هم گفت: بله.
پرسیدم: کوبیده دارین؟ گفت: بله داریم, این منو خدمتتون باشه بچه ها میان خدمتتون.
منو را گرفتم و دوباره پله ها رو رفتم پایین و نشستم کنارش
دقایقی بعد پسرکی حدودا بیست و پنج شش ساله خودش را به تخت ما رساند و آماده
گرفتن سفارش شد.
دو پرس کوبیده و یک پرس جوجه سفارش دادیم به اضافه یک بطری آب معدنی و یک بطری دوغ.
پسرک سفارشش را گرفت و رفت.
چند لحظه که گذشت بهم گفت: علی, من تا حالا پای بدون جورابتو ندیدم!!!
من هم فورا جورابم را در آوردم و پایم را نشانش دادم
همین که به پایم نگاه کرد زد زیر خنده, آنقدر خندید که حد نداشت!!!
رو به من کرد و گفت: چرا شصت پات اینجوریه؟ کجه!!!
من هم که از خنده های اون خنده ام گرفته بود گفتم: کجاش کجه؟ به این خوشکلی
من هم نمیتوانستم جلو خنده خودم را بگیرم, برای لحظه ای فکر کرد که من از خنده هایش ناراحت شدم
ولی اینطور نبود. تا آن روز هرگز آن طور نخندیده بودیم.
در ادامه من هم از او خواستم که جورابش را در بیاورد و همین که این کار را کرد من هم به تلافی
خنده هایش شروع کردم به خندیدن خلاصه چند لحظه ای به مسخره کردن پاهای همدیگر پرداختیم.
بعد از او خواستم که شعر "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم" را برایم بخواند
و او هم شروع کرد به خواندن. گفتم: وایستا, موبایلم را اوردم و شعری که خواند را ضبط کردم
صدایش با صدای خروشان آب رودخانه ترکیب میشد و حس عجیبی به آدم میداد. حس عاشقی.
شعر را که خواند اندکی بعد یک خوانواده به آنجا آمدند و در کمال تعجب متوجه شدیم آنها را در ظهیرالدوله
دیده بودیم که مثل ما داشتند قبرها را جستجو میکردند.
این اتفاق خیلی برایمان جالب بود, البته خیلی وقتها از این اتفاقات برایمان پیش می آمد و همیشه آن را به
این حساب میگذاشتیم که دلهایمان به هم راه دارد. آن خوانواده آمدند روبروی ما نشستند و در همین حین
غذای ما هم رسیدسفره نایلونی را پهن کردیم و تصمیم گرفتیم اول جوجه را بخوریم و بعد از آن به سراغ
کوبیده ها برویم. قبل از شروع کردن از کوله پشتی یک ظرف پر از ریحان در آوردم و روی تخت گذاشتم
فکرش را میکردم که این رستورانها همچنین چیزی در بساطشان نیست. راستش را بخواهید بدون آن
ریحانها برنامه ریزیمان به هم می ریخت. چون تقریبا یک سالی می شد که قصد این را داشتیم که به
دربند بیاییم و کباب کوبیده با یک پر ریحون بخوریم.
خلاصه این امر با فکر و درایت بنده محقق شد!!! غذایمان را که خوردیم آن خوانواده که روبه رویمان بودند
رفته بودند, بی اینکه ما متوجه شویم, اول گفتیم شاید منتظر گارسون شئه اند و چون نیامده رفته اند.
ولی وقتی از جلوی تختشان گذشتیم با دیدن یک سینی که داخلش قوری چای و در اطرافش چند استکان
چای نصفه و نیمه بود فهمیدیم که چای سفارش داده بودند. بعد در همان محوطه کنار آبشار مصنوعی که
در یک گوشه ساخته بودند چهار عدد عکس از او گرفتم . از پله ها بالا رفتیم, آماده شد که برود, گفتم:
پول ندیم؟ خندید و گفت: آخ اصلا یادم نبود. رفتم پول غذا را حساب کردم و به راه افتادیم. در طول مسیر
مسیر برگشت باهم حرف زدیم و خندیدیم. در جایی درست از یک قدمی یک الاغ رد شدیم که پس
از گذشتن ما جفتکی پراند و آن جفتک به کپسول گازی که پشتش بود اصابت کرد.
به آخرهای راه رسیده بودیم اثری از پیرمردی که ویولن مینواخت نبود! قرار بود از او بپرسیم که از کجا
ویولن زدن را آموخته؟ پیر مردی هم که گردنبند میفروخت آرام نشسته بود و تسبیحش را در دست
می چرخاند. مرد خطاط هم داشت نهار میخورد ما را که دید به ما هم تعارف کرد!! تشکر کردیم
و از آنجا گذشتیم, به انتهای کوچه که رسیدیم به صحنه جالبی بر خوردیم یک خاور داشت کپسول
گاز بین رستوران دار ها توزیع میکرد رنگ زرد کپسولها که همه جا پخش بودند فضای جالبی را پدید
آورده بود, گفتم: جون میده واسه عکاسی. آنقدر آنجا شلوغ بود که برای گذشتن از آن ماشین حمل کپسول
چند دقیقه ای معطل شدیم. به هر جان کندنی که بود از آنجا گذشتیم, از کنار قفس آن دو مرغ عشق
فالگیر هم رد شدیم و به جایی رسیدیم که از آنجا راه افتاده بودیم. بار دیگر به درون ویترین عروسک فروشی
نگاهی انداختیم. بیشتر محو تماشای جوجه های زرد رنگی شدیم که یک ویترین را کاملا اشغال کرده بودند.
پس از آن به سمت دوستم رفتیم که بر یک هیوندایی آزرا مشکی رنگ تکیه داده بود, ماشینش را هم کمی
جلو تر پارک کرده بود, درست جایی که محل پارک ماشینهای مشتریان یک رستوران بود و مردی که مسئول
انجا بود کلی از دست دوستم عصبانی بود, دوستم ماشین را روشن کرد دور زد و ما سوار شدیم, سوار که
شدیم گفتم: تو نهار خوردی؟ گفت نه! آلان میریم پایین تر می خوریم! طفلک خبر نداشت که ما نهارمان را
خورده ایم. این را که گفتم گفت: عجب نامردایی هستین! خوردین نهارتونو واقعا؟ من هم گفتم:
آره, خواستیم بهت زنگ بزنیم ولی آنتن نداشت موبایلمون. واقعا هم همینطور بود, آن بالا که بودیم
گوشی هایمان آصلا آنتن نداشت. به دور میدان دربند که رسیدیم گوشه ای پارک کردیم و دوستم رفت
که نهار بخورد. با او به داخل یک ساندویچی رفتم و وقتی سفارشش را داد به اصرار فراوان پولش را من
حساب کردم. بعد دوباره سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم , تصمیم بعدیمان هم این بود که به سینما
برویم و یکی از دو فیلم نارنجی پوش یا انتهای خیابان هشتم را ببینیمع و بعد از آن به گلفروشی برویم
به همین علت به دوستم گفتم که ما را به میدان انقلاب ببرد تا مسیرمان به گلفوشی که مد نظرم بود
نزدیک تر باشد. دوستم ما را تا جلوی سینما بهمن رساند, خدا حافظی کردیم و هر کدام به سمتی رفتیم.
حالا دیگر دو نفری با هم بودیم. به جلوی سینما که رسیدیم جا خوردیم!!! روی گیشه یک کاغذ چسبانده بودند
و رویش هم نوشته بودند: "به علت ایام سوگواری حضرت فاطمه زهرا ساعت شروع سانسها از هفده و سی
می باشد" کلی حالمان گرفته شد, به سمت دیگر میدان رفتیم تا شاید سینما مرکزی یا سینما پارس
باز باشند ولی اینچنین نبود. آن دو سینما هم به کل بسته بودند, بعد از کلی غر زدن و اعتراض به این وضع
مسخره راهی خیابان کارگر جنوبی شدیم. کمی جلوتر سوار یک تاکسی شدیم. به میدان پاستور که رسیدیم
پیاده شدیم. به سمت دیگر خیابان رفتیم و داخل فروشگاه گلهای زعیم شدیم.
فضای خیلی جالبی بود همه گل بود و گل, دوتایی شروع ردیم به چرخ زدن در فروشگاه اول سبدهای گل
را دیدیم بعد به قسنتی رفتیم که گلدان و وسایل تزیینی داشت و آخر سر به گلخانه فروشگاه, جایی که
بوی شرجی آدم را مست میکرد, هوا مثل شمال بود, مثل آن شبی که توی ساحل کنار هم بودیم کنار آن
نرده های قرمز.
از آنجا گذشتیم و دوباره وارد سالن اصلی مغازه شدیم, درون چند شیشه شاخه های گل رز را با ظرافتی
خاص درون آب قرار داده بودند به صورتی که ابتدا تصور کردیم به جای آب مایع مخصوصی درون شیشه هاست!
در حین دیدن گلها خانمم به ما نزدیک شد و از او پرسید:
ببخسید خانوم از این دو تا سبد گل کدومشون قشنگتره؟ و او هم بلافاصله سبدی که گلهای رز بیشتری داشت
را نشان داد و گفت این. سپس به سمت جایی رفتیم که گل های رز را آنجا چیده بودند.
سه شاخه گل رز را انتخاب کردیم, صورتی, صورتی روشن
و صورتی خیلی روشن. گلها را تحویل مسئول آن قسمت دادیم و آقایی که آنجا بود با یک ربان صورتی یا بهتر بگویم
سرخابی تزیینش کرد, یک رسید به من داد و من به صندوق رفتم درست کنار صندوق یک سبد گل درست کرده بودند
آن هم با یک چتر که همان ابتدا که وارد شدیم توجهمان را جلب کرد. پول را به صندوقدار دادم و رسیدش را به کسی
که گلها را برایمان تزیین کرد دادم, خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم.
ادامه دارد...................